|
با تو با او با همه از همه جا و همه کس...خویشتن را دیدم من درون آئینه غافل از خوبی و بدی آشنائی دیدم که بهمراه زمان از خود و عکس خودش پیرتراست |
|
بزرگترین خطایش این بود که می پنداشت من برای همیشه صبور خواهم ماند
این خط و این نشان که دلم برای هیچ کس به اندازه تو تنگ نخواهد شد.
برای نگاه کردنت، بوسیدنت، خندیدنت برای تمام لحظه هایی که کنارم بودی.
روزی که نیستی دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد...
می دانم روزی که نباشی هیچکس تکرار تو نخواهد بود.
همسفر در راه ماند...زندگی سخت است…لیک...در سفر باید بود…
سختی راه را مینماید که بایستی تنها رفت صبری باید تا آرامشی زاید.
پ.ن: تا آروم شدن مادر عزیزم که غمی بسیار سنگین را به دوش می کشد اینجا توسط من به روز می شود.
از همه دوستانی که برای صبوری دل مادر داغ دیده و خانواده ام تشریف آوردن و تنهایمان نگذاشتند بسیار سپاسگزارم. امیدوارم که توانی برای جبران در شادی هایتان در این جسم ناتوان بماند. برچسبها:
برچسبها: چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند ------------------------------------------------------------------------- ن.ت. با نیروی حاصل از فکر زیبا ، ، تندرستی و آرامش خاطر را به زندگی خود هدیه کنید.
خدایا، برای همسایه ای که نان مرا ربود، نان...
گاهی هستم گاهی نیستم اما به یادت هستم که اینجا هم مینویسم
.
برچسبها: با تشکر از نویسنده" وبلاگ روشن علیشاه" که این ایمیل را ارسال فرموده اند قابل توجه کسانی که می پرسند : چرا نماز را باید به زبان عربی خواند؟ درحالیکه ما فارسی (پارسی) زبان یا ایرانی هستیم ....... سال یکهزار و سیصدو سی و دو شمسی بود من و عده ای از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد نمازرا به عربی بخوانیم؟ چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ عاقبت تصمیم گرفتیم نمازرا به زبان فارسی بخوانیم و همین کار را هم کردیم. کلمه الله اسم خاصی است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می کنند. نمی توان «الله» را ترجمه کرد، باید همان را به کار برد. خوب «رحمن» را چگونه ترجمه کرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی کامل نیست؛ زیرا «رحمن» یکی از صفات خداست که شمول رحمت و بخشندگی او را می رساند و این شمول درکلمه بخشنده نیست؛ «رحمن» یعنی خدای که در این دنیا هم برمؤمن و هم بر کافر رحم می کند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار می دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا می فرماید. در هرحال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» درحد کمال ترجمه نیست. ماهنامه پرسمان/ سال اول، ش 40،آذر 1380، ص 6و7
***************************************** کمی هم طنز معنی جدید لغات قبولی در دانشگاه: نتیجهای است که در کمال عدالت و انصاف، هیچ ربطی به رتبهی کسب کردهتان ندارد
مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانستهاند او را دستگیر کنند شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است بزرگراه:نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیتترین فحشهای باناموسی و بدون آن!
سطل آشغال: وسیلهییست موجود در خیابانها جهت ریختن زباله در اطراف آنها
و غیره (و …): نشانهای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور میکنید، میدانید اگر دوست داشتید یه سری به این خانه بزنید
برچسبها:
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
سایه صبور را تنها نگذارید
برچسبها: دوستان خوبم سلام مدتی نبودم تا اعیاد را تبریک گفته و وظیفه ام را انجام بدهم . مرا ببخشید که کمتر میتوانم به وبلاگهای با ارزشتان سر بزنم و پیغامی بگذارم . این چند وقته که نبودم مشکلی در چشمانم بوجود آمده بود که سرچشمه آن از حدود دوسال و اندی پیش بود که ایندفعه منجر به عمل جراحی شد و مدتی بستری بودم . هنوز هم مشکل کاملا" برطرف نشده بهمین دلیل زیاد نمیتوانم پای کامپیوتر باشم . مرا ببخشید اما این دلیل بر دوست نداشتن یا نخواستن شماها نیست فقط مامانی هستی شما این روزا گرفتاره . مطلب یا مطالبی را هم که در زیر میخوانید از قبل در یادداشتها موجود بوده که برای خالی نبودن عریضه میگذارم تا بخوانید. و اگر هراز گاهی شد یکی از مطالب موجود را برای شما عزیزانم انتخاب میکنم و میگم همکارم وارد وبلاگ کنه تا بخوانید و فراموشم نکنید که همواره به دعاهای خیرتان نیازمندم .
می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.
یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.
بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت .
او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند...
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !
جمله روز : ما نُدرتا" در باره آنچه که داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم .(( شو پنهاور )) سایه صبور را هم ببین گُلم برچسبها:
اینجا هم هستم
خجسته سالروز میلاد دردانه ی رسول ، صدیقه ی طاهره ، زهرای مرضیه (س) ، و بزرگداشت مقام شامخ زن و مادر ، بر شما و خانواده های محترمتان مبارک باد
چه حروف قشنگی : میم: محبت ، مهر ،((مشترکی که هرگز آبونه ی عشقش را قطع نمیکند)) الف: امید،آسمان،آرامش ،((همراهی که هرگز محبتش را دریغ نمیکند)) دال : دلداده ، دریا دل ، دلنشین ...((دوستی که هیچگاه از دیدن سختی های زندگی و فرزند خسته نمیشود )) ر: رافت ، روحانیت ، رضایت ... ((روحی بزرگ که همواره حاکم است بر عشق و ایثار )) چه باید گفت در مقابل این عظمت ، اینهمه بزرگی عشق ؟ درمقابل مهر آسمانیش و دریای بیکران روحانیت و ایثارش ؟ در مقابل این دریای بزرگ از دلدادگی و نوازش ؟ در برابر این اسوه مقاومت و شجاعت ؟ آیا زبان قاصر نیست از اینهمه مهر که مانند حُبانه ای آب زلال و گوارا در بیابانی خشک و بی آب و علف است .و گل سرخی روئیده در خزان دلهای بیمار و چشمه ی حیاتی که از صبوری اش آغاز میشود و سرچشمه ی تمامی زیبائی ها را به جریان می اندازد .... هرچه که بگویم بازهم زبانم قاصر است که اینهمه قدرت را در خلقت یک مادر به تصویر و تصًوُر بکشم که فقط خدا خودش میداند چه موجودی را خلق کرد ... و خدا موجودی را روی زمین قرار داد که آسمانی بود فرشته ای وصف ناپذیر که نه به قلم نه به زبان و نه به چشم میتوان توصیفش کرد که او را میشود حس کرد و گرامیش داشت که اوست معنی تمامی عشقها و آغوشها معنی تمامی آرامش معنی تمامی واژه های زندگی ............................ فرزندان زمینی ؛ قدرش را بدانید که تا هست دورش بگردید تا هست نوازشش کنید او دیگر پیر شده است به دستان جوان شما برای ذره ای محبت نیازمند است او تمامی توان و معرفتش را تمامی وجودش را برای شما به ارمغان ِ دوست داشتنتان پرداخت .شما ها برای مطاعی که از او گرفتید چه کردید ؟ با تو هستم ؛ ای عزیزی که مادرت را بخاطر فرتوت بودن و ناتوانی در راه رفتنش به زندان تنهائی در گوشه ای از خانه سالمندان جا داده ای . با تو هستم ای پسر : که بخاطر ناسازگاری ِ همسرت ، مادرت را زیر پا انداخته ای . با تو هستم ای دختر: که بخاطر فریادهای نا بخردانه ی همسرت مادر را از یاد برده ای . داد معشوقه به عـاشق پیغام......... که کند مـادر تو با من جنگ هر کجا بیندم از دور کـند چهره پر چین و جبین پـر آژنگ
.بر دل نازک من تیر خـدنگ از در خانه مرا طـرد کند .همچو سنگ از دهن قــلماسنگ
شهد در کام من وتست شــــرنگ نشوم یک دل و یک رنگ تـو را .تا نسازی دل او از خـون رنگ گر تو خواهی به وصالم بــرسی باید این ساعت بی خـوف و درنگ روی و سینه ی تنــگش بدری .دل برون آری از آن سینـه ی تـنگ
تا بــرد زآینه ی قلبـــــــم زنگ
نه بل آن فاسق بی عصمت و نـنگ
خیره از بـاده و دیوانه زبنگ رفت و مـادر را افکند به خاک سینه بـدرید و دل آورد به چنگ قصد سر منزل معشوق نـمود دل مـادر به کفش چون نارنگ از قضا خورد دم در به زمــین و انــدکی سوده شد او را آرنگ وآن دل گرم جــان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فـرهنگ از زمین باز چو برخـاست نمود پی بـرداشتن آن آهنگ دید کز آن دل آغشته به خـون آید آهسته بـرون این آهنگ
آه پای پسرم خـورد به سنگ آه پای پسرم خورد به سنگ ......
با شمائی هستم که توان دور کردن مگس را از خود نداشتید . با شمائی که اکنون خود مادر و پدر هستید و یاد مادر و پدر خود نمیکنید و آنها را به مردمانی سپرده اید که از آنها نگهداری کنند ... آیا او نیز شما را به دیگران سپرد و رفت پی ِ جوانی و خوشی اش ؟ رفت به دنبال خواسته ها و اهدافش ؟ رفت به دنبال نداشته هایش تا خویش را به آسایش و آرامش برساند آنهم بعنوان انسانی آزاده ؟ نه ؛ او از همه چیز گذشت تا شما را بپروراند تا وظیفه ای را که خداوند بردوشش گذاشته بود به نحو احسن انجام دهد ....... میم مثل مادر مادر :مامان : مام : ما:و ................ اولین حروفی که من و تو به زبون آوردیم همین حروف بودند.
برچسبها: یکی از دوستان پیغام داده بود که مامانی نوشته های قدیمیت رو بیشتر دوست داشتم و کاش مثل اونوقتا از شیطنت ها و اتفاقات مینوشتی و بعد یه نتیجه گیری اخلاقی مینوشتی . مدتی تو فکر این بودم که خودمم با اون نوع نوشته ها بیشتر عجین بودم تصمیم گرفته بودم چند تا آزمایش از حوالی زندگی و اجتماع داشته باشم و یه کمی پُر رو بشم ببینم چی پیش میاد هرچه باداباد و این نوشته یکی از همون آزمونهاست اگه عمری باقی بود بقیه اشو هم مینویسم . بر اساس خستگی مفرطی که داشتم یکروز تصمیم گرفتم صبح بیشتر بخوابم و دیرتر به محل کارم برم اونم برای ٢۵ دقیقه خواب عمیق که برابر بود با ٢۴ ساعت حالا دیدید چه راحت میشه لبخند بر لبها نشاند و شادی ، بر دلها؟ عزیزانم ما انسانها بجای اینکه از بارزندگی همدیگه کم کنیم می آئیم و از کاه ، کوه میسازیم ، همدیگه رو ناراحت میکنیم ، روزمون رو با دلگیری و گرفتگی آغاز میکنیم و این باعث میشه که همیشه دچار خود درگیری و مشکل باشیم درحالیکه میتونیم شادی و خوشی را برای خود و اطرافیانمون با یه حرکت خیلی کوچک با یک کلمه ساده با خوب فکر کردن در مورد دیگران و...... ایجاد کنیم . زندگی مثل پیانو است ، دگمه های سیاه برای غمها و دگمه های سفید برای شادی ها ، اما زمانی میتوان آهنگ زیبائی نواخت که دگمه های سیاه و سفید را باهم فشار دهی. برچسبها: اینجا هم هستم حکایت اول یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد.. - آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه... - خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم. - جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه. - اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم - مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن. - میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن. بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد. - هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار... - قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم. - ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه. - امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد. گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت. صحنه غافلگیرکننده: درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد. نتیجه گیری اخلاقی: اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن. حکایت دوم بک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ مطلبی با ماشین تحریر بود. روباهی که از آن حدود رد میشد توجهش جلب شد. - هی گوش دراز... داری چی کار میکنی؟ - ها؟... پایان نامه مینویسم. - چه بامزه! موضوعش چیه؟ - راستش دارم در مورد اینکه خرگوشها چه طور روباه رو میخورن تحقیقی انجام میدم. - مسخره است... هر احمقی میدونه که خرگوشا روباه ها رو نمیخورن یعنی نمی تونن بخورن. - جدی؟! با من بیا تو خونه تا بهت نشون بدم. هردو وارد لانه خرگوش می شوند.. پنج دقیقه بعد خرگوش درحالیکه مشغول خلال کردن دندانش با یک استخوان روباه است از لانه اش خارج میشود و دوباره مشغول تایپ می شود. چند دقیقه بعد گرگی از آنجا رد میشود. - هی! داری چی کار میکنی؟ - روی تزم کار میکنم. - هاها... چه با نمک... تزت در مورد چیه؟... انواع هویج؟ - نه. درباره اینه که خرگوشا چه طور گرگها رو میخورن. - عجب پایان نامه چرندی... کدوم احمقی پروپوزال تورو قبول کرده... حتی این مگس هم میدونه که خرگوش نمی تونه گرگ بخوره - جدی؟... امتحانش مجانیه... بیا تو خونه تا بهت نشون بدم هردو وارد لانه خرگوش می شوند و درست مثل صحنه قبلی خرگوش درحالیکه مشغول لیس زدن استخوان گرگ است خارج میشود. صحنه غافلگیرکننده: یک شیر درنده که از شانس خرگوش فقط علاقه به گوشت روباه و گرگ دارد داخل غار لمیده و خرگوش با خیال راحت در گوشه دیگری روی موضوع پایان نامه اش کار میکند. نتیجه گیری اخلاقی: مهم نیست که موضوع پایان نامه تو چقدر احمقانه است، مهم این است که استاد راهنمای تو کیست. برچسبها:
سلام دوستان با اینکه اینروزا حوصله زیادی ندارم و اینترنتها هم دچار اشکال است و بسختی میتوان کار کرد چند مطلب برایتان انتخاب کردم که هرکس میتواند به فراخور حال ِ خودش ؛ برداشتی خاص داشته باشد . تا نظر شما چه باشد میتوانید مرا اینجا هم بخوانید 1- لااقل نصف ماه را برای خودتان زندگی کنید !!!
............... ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانهِ اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک ِکارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت، بهراحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.. ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید، نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش... من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟ هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب،
بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم: ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین .... حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت. جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد. ویلان پرسید: میدونی تا کی زندهای؟ ************************** نکاتی چند برای توجه : ***** و قصه ای از بوجود آمدن یک ضرب المثل .................
گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب میکند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایهای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید. ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمیروند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن میدانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان میریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمیپردازند. جان به جانان میدهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمیدارند.
باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط میباشد و در شاهنامهی فردوسی به تفصیل آمده است. در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش میخواند و رود مینواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر : کنیزک پسر زاد از وی یکی که از ماه پیدا نبود اندکی زال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان میرسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو میستاندند و برای تهمتن به زابلستان میفرستادند. چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژو ساو وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آنکه شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمیدانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر میگفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به شغاد نمیدهیم»
برچسبها: سلام بازم دیرکرد داشتم ؟ کم حوصله شدم اینروزا ........... دراندرون ِمن ِخسته دل ؛ ندانم ، که کیست ؟! که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ... خوب ایندفعه هم دوقصه دارم براتون : داستان در مورد دختر کوچکی است که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمانِ زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت. ترکیبِ خطرناکی ، که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. به این میگن: پشتکار و مقاومت به این میگن :امید و ایمان به این میگن: خواستن ؛ توانستن است (2) از محبت خارها گُل میشود ...... نتیجه گیری با خودتون ................
زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد. صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن پیرمرد رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود. زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مردِ تو ؛از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توانِ مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز ...
دوست داری سایه صبور را هم بخوانی برچسبها:
قالَ رسول الله (ص) مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْکِفُوا عَنْ وِلایَتِهِ، فَهُوَالَّذی یَهدی إِلَی الْحَقِّ وَیَعْمَلُ بِهِ، وَیُزْهِقُ الْباطِلَ وَیَنْهی عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِی الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَی الْایمانِ بی أَحَدٌ)، وَالَّذی فَدی رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذی کانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ یَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُهُ. (أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعی. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ یَنامَ فی مَضْجَعی، فَفَعَلَ فادِیاً لی بِنَفْسِهِ). هان مردمان! از علی رو برنتابید. و از امامتش نگریزید. و از سرپرستی اش رو برنگردانید. او [شما را] به درستی و راستی خوانده و [خود نیز] بدان عمل نماید. او نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد. در راه خدا نکوهش نکوهش گران او را از کار باز ندارد. او نخستین مؤمن به خدا و رسول اوست و کسی در ایمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فدای رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست که همراه رسول خدا عبادت خداوند می کرد و جز او کسی چنین نبود. اولین نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده، پذیرفت که جان خود را فدای من کند. مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ یُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذینَ ذَکرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظیماً
هان مردمان! آن کس که از خدا و رسولش و علی و امامانی که نام بردم پیروی کند، به رستگاری بزرگی دست یافته است.
**************************************************** امروز نیز چند مطلب برایتان انتخاب کردم شاید تاثیری در افکار کسانی داشته باشد که نیاز به تغییری در خویش دارند . (١) آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!" آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است! تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد : آلبرت انیشتین
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای! یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد! یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!! یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد! یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است! یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!! سپس فرد ی که انسانیت و آدمیت را میشناخت ؛ گذشت و دست او را گرفت و از چاله بیرون آورد...! آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند : جرج برناردشاو (٣) تصاویری که اشک بسیاری ازانسانهارااخیرادرآورده:
سایه صبور را هم دوست داشتید بخوانید
برچسبها:
وقتی سارا ، دخترک هشت ساله ، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر کمد کوچک چوبی، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 450 تومان سکه های ریز و درشت. بعد آهسته از خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!! دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه ی برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد. آن مرد ، دکتر نجم فوق تخصص مغز و اعصاب بود. چند روز بعد، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 450 تومان آن هم فقط سکه های ریز و درشت ... ******* من اینجا هم هستم برچسبها: اول : مردی در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزد, ناگهان دید سگی به دختر بچه ای حمله کرده است. مرد به طرف آنها دوید و با سگ درگیر شد . سرانجام سگ را کشت و زندگی دختربچه را نجات داد.
فردا در روزنامه ها می نویسند : یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد آن مرد میگوید : « اما من نیویورکی نیستم » پس روزنامه های صبح مینویسند : آمریکایی ِ شجاع !!جان دختر بچه ای را نجات داد آن مرد دوباره میگوید : « اما من آمریکایی نیستم » « خوب ؟!... پس تو اهل کجا هستی ؟ » « من ایرانی هستم ! »
فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند : « یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه را کشت» به این میگن : غرض ورزی اجنبی ها ؟!؟ نظر شما چیست ؟ ******************** دوم : تنها راه نجات مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت: من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای. فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. ******************* سوم : برای عشق و دوست داشتن چقدر ارزش قائلید ؟ لطفا" نظرات خود را در برایم بنویسید . چهارم :گفته بزرگان و خرده فرمایشات من عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشند یا مورد لطف دیگران قرار بگیرند ، ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد. به امید اینکه آسمون ِ زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه . دوستتون دارم من اینجا هم هستم برچسبها:
ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، میدانست که هرچه سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ میزند و میمیرد. علیرغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. میدانست وقت زیادی ندارد. در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود. او میبایست تصمیم خود را میگرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخزده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد. مرد یخزده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک میکردند. نتیجه : ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک میکنیم. خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند. به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید نه تنها او به شما فکر میکند، بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند. فراموش نکنید : دستهایی که کمک میکنند مقدستر از دستهایی هستند که تسبیح می گردانند...!!! ********************************************* هم چوب را خورد و هم پیاز را و هم پول را داد یا صد ضربه چوب بخورد یا یک من پیاز بخورد یا اینکه صد تومان پول بدهد. مرد گفت : «پیاز را میخورم» یک من پیاز برای او آوردند. مقداری از آن را که خورد دید دیگر نمیتواند بخورد گفت : «پیاز نمیخورم، چوب بزنید» به دستور حاکم او را لخت کردند. چند ضربه چوب که زدند گفت : «نزنید پول میدهم» او را نزدند و صد تومان را داد. نتیجه : آیا بهتر نیست قبل از گفتن؛ حرفهایمان را مزه مزه کنیم؟ آیا بهتر نیست قبل از هر تصمیمی خوب فکر کنیم؟ آیا بهتر نیست خطائی نکنیم که مستوجب حکم قاضی و جریمه باشد؟ ١۴/۶/٨٨
من اینجا هم هستم برچسبها: |
|