با تو با او با همه از همه جا و همه کس...خویشتن را دیدم من درون آئینه غافل از خوبی و بدی آشنائی دیدم که بهمراه زمان از خود و عکس خودش پیرتراست

بزرگترین خطایش این بود که می پنداشت من برای همیشه صبور خواهم ماند 
این خط و این نشان که دلم برای هیچ کس به اندازه تو تنگ نخواهد شد.
برای نگاه کردنت، بوسیدنت، خندیدنت برای تمام لحظه هایی که کنارم بودی.
روزی که نیستی دلم برای همه اینها تنگ خواهد شد...
می دانم روزی که نباشی هیچکس تکرار تو نخواهد بود.
همسفر در راه ماند...زندگی سخت است…لیک...در سفر باید بود…
سختی راه را مینماید که بایستی تنها رفت صبری باید تا آرامشی زاید.
 

 

پ.ن: تا آروم شدن مادر عزیزم که غمی بسیار سنگین را به دوش می کشد اینجا توسط من به روز می شود. 

 

از همه دوستانی که برای صبوری دل مادر داغ دیده و خانواده ام تشریف آوردن و تنهایمان نگذاشتند بسیار سپاسگزارم. امیدوارم که توانی برای جبران در شادی هایتان در این جسم ناتوان بماند.

 

برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

 
در اینکه زمین گرده یا بیضی حرفی نیست
اینکه آدمای روی زمین چه هستند ؟! حرفها ست
: در اینکه سینما و تلویزیون ایجاب میکنه هنرپیشه پرورش بده حرفی نیست
اینکه سایر بازیگران زندگی به هنرنمائی مشغولند حرفهاست
: دراینکه از سوراخی ریز میشود دنیا را دید زد حرفی نیست
اینکه از دروازه ای بزرگ این موجدات دوپا رد نمیشوند حرفهاست
: در اینکه دور هر میدانی میشود دور زد حرفی نیست
اینکه آدما خیال میکنند همدیگه رو دور زدند حرفهاست
: در اینکه زبان بی استخوان میچرخد و هزاران راست و دروغ را جاری میسازد حرفی نیست
اینکه این موجود بیگناه باید به قیامت جوابگوی حرفهایش باشد حرفهاست
...................
هیس س س س س س س س س س س س سس  دیگه هیچی نگو
.......................................................

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت | ٤:۳٢ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

 

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و ۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند

 -------------------------------------------------------------------------

 ن.ت. با نیروی حاصل از  فکر زیبا ، ، تندرستی و آرامش خاطر را به زندگی خود هدیه کنید.


 

 

 

خدایا، برای همسایه ای که نان مرا ربود، نان...
برای دوستی که قلب مرا شکست، مهربانی...
برای انکه روح مرا آزرد، بخشایش...
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم

 

 

 

گاهی هستم گاهی نیستم اما به یادت هستم که اینجا هم مینویسم

 

 

 

.

 

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

با تشکر از نویسنده" وبلاگ روشن علیشاه" که این ایمیل را ارسال فرموده اند

قابل توجه کسانی که می پرسند :

چرا نماز را باید به زبان عربی خواند؟ درحالیکه ما فارسی (پارسی) زبان یا ایرانی هستیم .......

خاطره آقای محمد جواد شریعت با مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب اصفهانی  در رابطه با  راز عربی بودن نماز:

سال یکهزار و سیصدو سی و دو شمسی بود من و عده ای از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد نمازرا به عربی بخوانیم؟ 

چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ عاقبت تصمیم گرفتیم نمازرا به زبان فارسی بخوانیم و همین کار را هم کردیم.
والدین کم کم از این موضوع آگاهی یافتند و به فکر چاره افتادند، آن ها پس از تبادل نظربا یکدیگر، تصمیم گرفتند با نصیحت ما را از این کار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهی دیگر برگزینند، چون پند دادن آن ها مؤثر نیفتاد، ما را نزد یکی از روحانیان آن زمان بردند. آن روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز می خوانیم، به شیوه ای اهانت آمیز نجس و کافرمان خواند.
این عمل او ما را در کارمان راسخ تر و مصرتر ساخت. عاقبت یکی از پدران، والدین دیگر افراد را به این فکر انداخت که ما را به محضر حضرت آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فکر مورد تأیید قرار گرفت. آن ها نزد حضرت ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند، او دستور داد در وقتی معیّن ما را خدمتش رهنمون شوند .
درروز موعود ما راکه تقریباً پانزده نفربودیم،
به محضرمبارک ایشان بردند، درهمان لحظه اول، چهره نورانی وخندان وی ما را مجذوب ساخت؛ آن بزرگمرد را غیرازدیگران یافتیم و دانستیم که با شخصیتی استثنایی روبرو هستیم.
 آقا در آغازدستورپذیرایی ازهمه مارا صادر فرمود. سپس به والدین ما فرمود: شما که به فارسی نماز نمی خوانید، فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتی آن ها رفتند،
به ما فرمود: بهتر است شما یکی یکی خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشته ای درس می خوانید، آنگاه به تناسب رشته و کلاس ما، پرسش های علمی مطرح کرد و از درس هایی مانند جبر و مثلثات و فیزیک و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسید که پاسخ اغلب آن ها از توان ما بیرون بود.
هرکس از عهده پاسخ برنمی آمد، با اظهار لطف وی وپاسخ درست پرسش روبرو می شد.پس از آن که همه ما را خلع سلاح کرد، فرمود:
 والدین شما نگران شده اند که شما نمازتان را به فارسی می خوانید، آن ها نمی دانند من کسانی را می شناسم که _ نعوذبالله _ اصلاً نماز نمی خوانند، شما جوانان پاک اعتقادی هستید که هم اهل دین هستید و هم اهل همت، من در جوانی می خواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم؛ ولی مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم. اکنون شما به خواسته دوران جوانی ام جامه عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما، در آن روزگار، نخستین مشکل من ترجمه صحیح سوره حمد بود که لابد شما آن را حلّ کرده اید. اکنون یکی از شما که از دیگران مسلط تراست، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه کرده است؟

یکی ازما به عادت دانش آموزان دستش رابالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد، آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه مایک نفر است؛ زیرا من ازعهده پانزده جوان نیرومند برنمی آمدم.

بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرمایید بسم الله را چگونه ترجمه کردید؟

آن جوان گفت:طبق عادت جاری به نام خداوند بخشنده مهربان.

 حضرت ارباب لبخند زد و فرمود: 

 گمان نکنم ترجمه درستِ بسم الله چنین باشد.
درمورد «بسم» ترجمه «به نام» عیبی ندارد.
اما «الله» قابل ترجمه نیست؛ زیرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمی توان ترجمه کرد؛مثلاً اگر اسم کسی «حسن»باشد، نمی توان به آن گفت «زیبا». ترجمه «حسن» زیباست؛ اما اگربه آقای حسن بگوییم آقای زیبا،خوشش نمی‌آید.

کلمه الله اسم خاصی است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می کنند. نمی توان «الله» را ترجمه کرد، باید همان را به کار برد.

خوب «رحمن» را چگونه ترجمه کرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی کامل نیست؛ زیرا «رحمن» یکی از صفات خداست که شمول رحمت و بخشندگی او را می رساند و این شمول درکلمه بخشنده نیست؛ «رحمن» یعنی خدای که در این دنیا هم برمؤمن و هم بر کافر رحم می کند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار می دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا می فرماید. در هرحال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» درحد کمال ترجمه نیست.
 خوب، "رحیم "را چطور ترجمه کرده اید؟ رفیق ما جواب داد: «مهربان» حضرت آیت الله ارباب فرمود: اگرمقصودتان از رحیم من بودم:)؛(( چون نام ایشان رحیم بود)) بدم نمی آمد «مهربان» ترجمه کنید؛ امّا چون رحیم کلمه ای قرآنی و نام پروردگار است، باید درست معنا شود. اگر آن را «بخشاینده» ترجمه کرده بودید، راهی به دهی می برد؛ زیرا رحیم یعنی خدایی که در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو می کند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید، بد نیست؛ ولی کامل نیست و اشتباهاتی دارد. من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم، امّا به همین مشکلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم. تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود، اگر به دیگر آیات بپردازیم موضوع خیلی پیچیده تر می شود.امّا من معتقدم شما اگرباز هم بر این امر اصرار دارید، دست از نمازخواندن فارسی برندارید؛ زیرا خواندنش ازنخواندن نمازبطورکلی بهتر است.
در این جا، همگی شرمنده و منفعل و شکست خورده از وی عذر خواهی کردیم و قول دادیم، ضمن خواندن نمازبه عربی،نمازهای گذشته را اعاده کنیم.
ایشان فرمود: من نگفتم به عربی نماز بخوانید، هرطور دلتان می خواهد بخوانید. من فقط مشکلات این کار را برای شما شرح دادم. ما همه عاجزانه از وی طلب بخشایش و ازکار خود اظهار پشیمانی کردیم. حضرت آیت الله ارباب، با تعارف میوه و شیرینی، مجلس را به پایان برد. ما همگی دست مبارکش را بوسیدیم و در حالی که ما را بدرقه می کرد، خداحافظی کردیم. بعد نمازهارا اعاده کردیم و ازکار جاهلانه خود دست برداشتیم.

  ماهنامه پرسمان/ سال اول، ش 40،آذر 1380، ص 6و7 

 

*****************************************

کمی هم طنز نیشخند

معنی جدید لغات چشمک
 

قبولی در دانشگاه: نتیجه‌ای است که در کمال عدالت و انصاف، هیچ ربطی به رتبه‌ی کسب کرده‌تان ندارد


بیمه‌ی عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود


سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد


تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است


مترو: سونای بخار متحرک


عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود


آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند


خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد ????? درصد خراب است


اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید

مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند

گارانتی:
یک اسم زیبا و خوش تلفظ : حرکتی که هرگز اجرا نمیشود

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی , سپس ارائه به استادو نمره ؟

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است

بزرگراه:نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!


رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است


ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها


مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند


حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و …): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید

اگر  دوست داشتید یه سری به این خانه  بزنید

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸٩/۸/٤ساعت | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()


  
 

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،
 دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
 مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود .
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ،
با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود ،
ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می کرد و لبخند می زد
و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.
زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند ، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید
:" چکار می کنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد،" من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد."


باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد.
در طوفانها لبخند را فراموش نکنید.

سایه صبور  را تنها نگذارید


 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

دوستان خوبم سلام

مدتی نبودم تا اعیاد را تبریک گفته و وظیفه ام را انجام بدهم . مرا ببخشید که کمتر میتوانم به وبلاگهای با ارزشتان سر بزنم و پیغامی بگذارم . این چند وقته که نبودم مشکلی در چشمانم بوجود آمده بود که سرچشمه آن از حدود دوسال و اندی پیش بود که ایندفعه منجر به عمل جراحی شد و مدتی بستری بودم . هنوز هم مشکل کاملا" برطرف نشده بهمین دلیل زیاد نمیتوانم پای کامپیوتر باشم . مرا ببخشید اما این دلیل بر دوست نداشتن یا نخواستن شماها نیست فقط مامانی هستی شما این روزا گرفتاره .

مطلب یا مطالبی را هم که در زیر میخوانید از قبل در یادداشتها موجود بوده که برای خالی نبودن عریضه میگذارم تا بخوانید. و اگر هراز گاهی شد یکی از مطالب موجود را برای شما عزیزانم انتخاب میکنم و میگم همکارم وارد وبلاگ کنه تا بخوانید و فراموشم نکنید که همواره به دعاهای خیرتان نیازمندم .

 

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت.

 

یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .

 

او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.

 

بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .

 

او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...

 

اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت .

 

او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.

 

مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند...

 

مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !  

 

 

جمله روز :  ما نُدرتا" در باره آنچه که داریم فکر می کنیم در حالیکه پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم .(( شو پنهاور ))

سایه صبور را هم ببین گُلم 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

 

اینجا هم هستم

خجسته سالروز میلاد دردانه ی رسول ، صدیقه ی طاهره ، زهرای مرضیه (س) ، و بزرگداشت مقام شامخ زن و مادر ، بر شما و خانواده های محترمتان  مبارک باد


م ا د ر

چه حروف قشنگی :

 میم: محبت ، مهر ،((مشترکی که هرگز آبونه ی عشقش را قطع نمیکند))

الف‌: امید،آسمان‌،آرامش ،((همراهی که هرگز محبتش را دریغ نمیکند))

دال : دلداده ، دریا دل ، دلنشین ...((دوستی که هیچگاه از دیدن سختی های زندگی و فرزند خسته نمیشود ))

ر: رافت ، روحانیت ، رضایت ... ((روحی بزرگ که همواره حاکم است بر عشق و ایثار ))

چه باید گفت در مقابل این عظمت ، اینهمه بزرگی عشق ؟ درمقابل مهر آسمانیش و دریای بیکران روحانیت و ایثارش ؟ در مقابل این دریای بزرگ از دلدادگی و نوازش ؟ در برابر این اسوه مقاومت و شجاعت ؟

آیا زبان قاصر نیست از اینهمه مهر که مانند حُبانه ای آب زلال و گوارا در بیابانی خشک و بی آب و علف است .و گل سرخی روئیده در خزان دلهای بیمار و چشمه ی حیاتی که از صبوری اش آغاز میشود و سرچشمه ی تمامی زیبائی ها را به جریان می اندازد ....

هرچه که بگویم بازهم زبانم قاصر است که اینهمه قدرت را در خلقت یک مادر به تصویر و تصًوُر بکشم که فقط خدا خودش میداند چه موجودی را خلق کرد ...

و خدا موجودی را روی زمین قرار داد که آسمانی بود فرشته ای وصف ناپذیر که نه به قلم نه به زبان و نه به چشم میتوان توصیفش کرد که او را میشود حس کرد و گرامیش داشت که اوست معنی تمامی عشقها و آغوشها معنی تمامی آرامش معنی تمامی واژه های زندگی ............................

فرزندان زمینی ؛ قدرش را بدانید که تا هست دورش بگردید تا هست نوازشش کنید او دیگر پیر شده است به دستان جوان شما برای ذره ای محبت نیازمند است او تمامی توان و معرفتش را تمامی وجودش را برای شما به ارمغان ِ دوست داشتنتان پرداخت .شما ها برای مطاعی که از او گرفتید چه کردید ؟

با تو هستم ؛ ای عزیزی که مادرت را بخاطر فرتوت بودن و ناتوانی در راه رفتنش به زندان تنهائی در گوشه ای از خانه سالمندان جا داده ای .

با تو هستم ای پسر : که بخاطر ناسازگاری ِ همسرت ، مادرت را زیر پا انداخته ای .

با تو هستم ای دختر: که بخاطر فریادهای نا بخردانه ی همسرت مادر را از یاد برده ای .

داد  معشوقه به عـاشق پیغام.........

که کند مـادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کـند

چهره پر چین و جبین پـر آژنگ


با نگاه غضب آلـود زند

.بر دل نازک من تیر خـدنگ

از در خانه مرا طـرد کند

.همچو سنگ از دهن قــلماسنگ


مادر سنگ دلت تا زنـده ست

شهد در کام من وتست شــــرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ تـو را

.تا نسازی دل او از خـون رنگ

گر تو خواهی به وصالم بــرسی

باید این ساعت بی خـوف و درنگ

روی و سینه ی تنــگش بدری

.دل برون آری از آن سینـه ی تـنگ


گـرم وخونین به منش باز آری

 تا بــرد زآینه ی قلبـــــــم زنگ


عــاشق بی خـرد ناهنجار

نه بل آن فاسق بی عصمت و نـنگ


حـرمت مادری از یـاد ببرد

خیره از بـاده و دیوانه زبنگ

رفت و مـادر را افکند به خاک

سینه بـدرید و دل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوق نـمود

دل مـادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمــین

و انــدکی سوده شد او را آرنگ

وآن دل گرم جــان داشت هنوز

اوفتاد از کف آن بی فـرهنگ

از زمین باز چو برخـاست نمود

پی بـرداشتن آن آهنگ

دید کز آن دل آغشته به خـون

آید آهسته بـرون این آهنگ


آه دست پسرم یافت خـراش

آه پای پسرم خـورد به سنگ

آه پای پسرم خورد به سنگ ......

 

با شمائی هستم که توان دور کردن مگس را از خود نداشتید . با شمائی که اکنون خود مادر و پدر هستید و یاد مادر و پدر خود نمیکنید و آنها را به مردمانی سپرده اید که از آنها نگهداری کنند ... آیا او نیز شما را به دیگران سپرد و رفت پی ِ جوانی و خوشی اش ؟ رفت به دنبال خواسته ها و اهدافش ؟ رفت به دنبال نداشته هایش تا خویش را به آسایش و آرامش برساند آنهم بعنوان انسانی آزاده ؟

نه ؛ او از همه چیز گذشت تا شما را بپروراند تا وظیفه ای را که خداوند بردوشش گذاشته بود به نحو احسن انجام دهد .......

میم مثل مادر

مادر :مامان : مام : ما:و ................ اولین حروفی که من و تو به زبون آوردیم همین حروف بودند.
اولین کلمه ای که فهمیدیم با گفتنش من و تو یه آغوش پر مهر او  آروم  گرفتیم، همین کلمه بود.
اولین واژه ای که گفتیم و خودمونو تو یه دامن پر از عشق دیدیم ،همین واژه بود.
حروف و کلمه ای که از اول تا اخر زندگیمون رمز آرامش و معنای زندگیمون هستند.
حروف و واژه ای که هیچ وقت تکراری نمیشه و طراوت همیشگی روحمونه. واژه هایی که از قداستی خاص بر خوردارند . پس قدر این موجودِ با وجود را بدانید تا دیر نشده است ....

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸٩/۳/۱٢ساعت | ۱:٢٠ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

یکی از دوستان پیغام داده بود که مامانی نوشته های قدیمیت رو بیشتر دوست داشتم و کاش مثل اونوقتا از شیطنت ها و اتفاقات مینوشتی و بعد یه نتیجه گیری اخلاقی مینوشتی . مدتی تو فکر این بودم که خودمم با اون نوع نوشته ها بیشتر عجین بودم تصمیم گرفته بودم چند تا آزمایش از حوالی زندگی و اجتماع داشته باشم و یه کمی پُر رو  بشم ببینم چی پیش میاد هرچه باداباد و این نوشته یکی از همون آزمونهاست اگه عمری باقی بود بقیه اشو هم مینویسم .

بر اساس خستگی مفرطی که داشتم یکروز تصمیم گرفتم صبح بیشتر بخوابم و دیرتر به محل کارم برم اونم برای ٢۵ دقیقه خواب عمیق که برابر بود با ٢۴ ساعت چشمک و باعث شد یکساعت منتظر وسیله نقلیه بشم خلاصه سوار اتوبوس شدم خیلی شلوغ نبود وارد که شدم با کلی چهره قاب گرفته ی شیش در چهار  روبرو شدم گاوچرانخمیازهساکتناراحتسبز. شیطنتم گل کرد شیطانو بی اینکه بخوام سوژه ای واسه خنده داشته باشم یکی دوبار صدای خنده در آوردم ، نفراتی ؛ بعد از بار ِ دوم متوجه صدا از طرف من شدند تعجبخیلی موءدبانه فیگور خنده ی آنچنانی را با نشون دادن نیشم تا بنا گوشم نیشخندبی صدا آغاز کردم و نگاهشون کردم و منتظر عکس العملها بودم سوالتعدادی سر در گوش هم نجواکردند و باهم خندیدند (لابد فکر میکردن با یه دیوونه ی شیک و پیک روبرو هستند ) تعدادی هم بی اختیار لبخند و بعد خنده ای عمیق تر و بقیه بی اینکه بدونند اصل قضیه چیه از خنده اطرافیانشون شروع به خندیدن کردند ، ته ِ اتوبوس چقدر زیبا شده بود خنده های از ته دلی که از یک خنده ی مصنوعی بوجود آمده بود ؛ کسی نمیپرسید چرا میخندیم اما دیگه همه میخندیدند همان چهره هایی که پُر از اخم بود یا سخت تو فکر فرو رفته بود یا با بغل دستی مشغول غیبت بود و یا گرفتار مشکلات و کشتی های غرق شده اش بود ....

حالا دیدید چه راحت میشه لبخند بر لبها نشاند و شادی ، بر دلها؟

عزیزانم ما انسانها بجای اینکه از بارزندگی همدیگه کم کنیم می آئیم و از کاه ، کوه میسازیم ، همدیگه رو ناراحت میکنیم ، روزمون رو با دلگیری و گرفتگی آغاز میکنیم و این باعث میشه که همیشه دچار خود درگیری و مشکل باشیم درحالیکه میتونیم شادی و خوشی را برای خود و اطرافیانمون با یه حرکت خیلی کوچک با یک کلمه ساده با خوب فکر کردن در مورد دیگران و...... ایجاد کنیم .

زندگی مثل پیانو است ، دگمه های سیاه برای غمها و دگمه های سفید برای شادی ها ، اما زمانی میتوان آهنگ زیبائی نواخت که دگمه های سیاه و سفید را باهم فشار دهی.


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸٩/٢/٢٥ساعت | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

 اینجا هم هستم

حکایت اول

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد..

-         آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...

-         خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.

-         جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.

-         اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم

-         مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن.

-         میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.

بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.

-         هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...

-         قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.

-         ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.

-         امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.

گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.

صحنه غافلگیرکننده:

درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.

نتیجه گیری اخلاقی:

اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن.

حکایت دوم

بک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ مطلبی با ماشین تحریر بود. روباهی که از آن حدود رد میشد توجهش جلب شد.

-         هی گوش دراز... داری چی کار میکنی؟

-         ها؟... پایان نامه مینویسم.

-         چه بامزه! موضوعش چیه؟

-         راستش دارم در مورد اینکه خرگوشها چه طور روباه رو میخورن تحقیقی انجام میدم.

-         مسخره است... هر احمقی میدونه که خرگوشا روباه ها رو نمیخورن یعنی نمی تونن بخورن.

-         جدی؟! با من بیا تو خونه تا بهت نشون بدم.

هردو وارد لانه خرگوش می شوند.. پنج دقیقه بعد خرگوش درحالیکه مشغول خلال کردن دندانش با یک استخوان روباه است از لانه اش خارج میشود و دوباره مشغول تایپ می شود.

چند دقیقه بعد گرگی از آنجا رد میشود.

-         هی! داری چی کار میکنی؟

-         روی تزم کار میکنم.

-         هاها... چه با نمک... تزت در مورد چیه؟... انواع هویج؟

-         نه. درباره اینه که خرگوشا چه طور گرگها رو میخورن.

-         عجب پایان نامه چرندی... کدوم احمقی پروپوزال تورو قبول کرده... حتی این مگس هم میدونه که خرگوش نمی تونه گرگ بخوره

-         جدی؟... امتحانش مجانیه... بیا تو خونه تا بهت نشون بدم

هردو وارد لانه خرگوش می شوند و درست مثل صحنه قبلی خرگوش درحالیکه مشغول لیس زدن استخوان گرگ است خارج میشود.

صحنه غافلگیرکننده:

یک شیر درنده که از شانس خرگوش فقط علاقه به گوشت روباه و گرگ دارد داخل غار لمیده و خرگوش با خیال راحت در گوشه دیگری روی موضوع پایان نامه اش کار میکند.

نتیجه گیری اخلاقی:

مهم نیست که موضوع پایان نامه تو چقدر احمقانه است، مهم این است که استاد راهنمای تو کیست.


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

سلام دوستان

با اینکه اینروزا حوصله زیادی ندارم و اینترنتها هم دچار اشکال است و بسختی میتوان کار کرد چند مطلب برایتان انتخاب کردم که هرکس میتواند به فراخور حال ِ خودش ؛ برداشتی خاص داشته باشد . تا نظر شما چه باشد

میتوانید مرا اینجا هم بخوانید

1- لااقل نصف ماه را برای خودتان زندگی کنید !!!

...............


هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ِ اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک ِکارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود..

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش...

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب،تعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، ..... نه، ... نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی 

**************************

نکاتی چند برای توجه :

 
هر 60 ثانیه ای رو که با عصبانیت، ناراحتی و یا دیوانگی بگذرانی، از دست دادن یک دقیقه از خوشبختی است که دیگر به تو باز نمیگردد
 
*****

زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن...

***** 

و قصه ای از بوجود آمدن یک ضرب المثل .................


((باج به شغال نمی دهیم ))

گاهی دور زمان و مقتضیات محیط ایجاب می­کند که آدمی به حکم ضرورت و احتیاج از فرد مادون و کم مایه­ای تبعیت و پیروی کند و دستور وفرمانش را بر خلاف میل و رغبت اطاعت و اجرا نماید.

ولی هستند افرادی که در عین نیاز و احتیاج زیر بار افراد کم ظرفیت نمی­روند و عزت نفس و مناعت طبع خویش را برتر و بالاتر از آن می­دانند که با وجود پاکدلان وارسته به دنبال روباه صفتان فرومایه بروند. تمام مال و خواسته را در پیش پای رادمردان می­ریزند ولی دیناری عنفا به دون همتان نمی­پردازند. جان به جانان می­دهند ولی قدمی در راه فرومایگان برنمی­دارند.


خلاصه« تاج به رستم می­بخشند ولی باج به شغال نمی­دهند»

باید دانست که ضرب المثل بالا به دلیلی که بعدا خواهد آمد شغاد صحیح است نه شغال. گو اینکه شغال در مقایسه با شیر ژیان به مثابه همان شغاد در مقابل رستم دستان است ولی صحیح ترین روایت در مورد ضرب المثل بالا همان شق اول است که به داستان تاریخی رستم و شغاد مرتبط می­باشد و در شاهنامه­ی فردوسی به تفصیل آمده است.
ذیلا اجمالی از آن تفصیل بیان می­شود :

در اندرون خانه زال، پدر رستم، کنیزک ماهرویی بود که خوش می­خواند و رود می­نواخت. زال را از آن کنیزک خوش آمد و او را به همسری برگزید. پس از مدت مقرر :

کنیزک پسر زاد از وی یکی           که از ماه پیدا نبود اندکی
ببالا و دیدار، سام سوار                وزو شاد شد دوده نامدار
ستاره شناسان و گنده آوران         زکشمیر و کابل گزیده سران
بگفتند با زال و سام سوار            که ای از بلند اختران یادگار
چو این خوب چهره بمردی رسد        یگانه دلیری و گردی رسد
کند تخمه سام نیرم تباه                 شکست اندر آرد بدین دستگاه
همه سیستان زو شود پر خروش       وز شهر ایران بر آید بجوش

زال زر از این پیشگویی غمگین شد و به خدا پناه برد که خاندانش را از کید دشمنان مفاسد بیگانگان محفوظ دارد. به هر تقدیر نام نوزاد را شغاد نهاد و به ترتیب و پرورش او همت گماشت. چون شغاد به حد رشد رسید او را نزد شاه کابل فرستاد تا در کشورداری و تمشیت امور مملکت بصیر و خبیر شود. شاه کابل دخترش را با وی تزویج کرد و در بزرگداشتش از گنج و خواسته دریغ نورزید. در آن موقع باج و خرابی کشور کابل (افغانستان امروزی) به رستم دستان می­رسید و همه ساله معمول چنان بود که یک چرم گاوی باژ و ساو می­ستاندند و برای تهمتن به زابلستان می­فرستادند.

چنان بد که هر سال یک چرم گاو        ز کابل همی خواستی باژو ساو

وقتی که شغاد به دامادی شاه کابل درآمد انتظار داشت که برادرش رستم باج و خراج از شاه کابل نستاند و در واقع کابلیان باج به شغاد بدهند. اهالی کابل چون این خبر شنیدند از بیم سطوت رستم و یا از جهت آن­که شغاد را در مقام مقایسه با برادر نامدارش رستم مردی لایق و کافی نمی­دانستند همه جا در کوی و برزن و سروعلن به یکدیگر می­گفتند : «تا وقتی که رستم زنده است ما باج به شغاد نمی­دهیم»

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

سلام بازم دیرکرد داشتم ؟ کم حوصله شدم اینروزا ...........

دراندرون ِمن ِخسته دل ؛ ندانم ، که کیست ؟!

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ...

خوب ایندفعه هم دوقصه دارم براتون :

(1) مقاومت و ایمان

داستان در مورد دختر کوچکی است که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمانِ زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند.

وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت. ترکیبِ خطرناکی ، که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد.
اما او خوش شانس بود...چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: «علی رغم مشکلی که در پایت داری، با
زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت و مقاوم است.» 
بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف
آنچه دکتر ها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود.
او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه
معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار،  به او می گفتند : که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت،
و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یک زن آلمانی قرار گرفت و تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند...
در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.....

 به این میگن: پشتکار و مقاومت

به این میگن :امید و ایمان

به این میگن: خواستن ؛ توانستن است

(2) از محبت خارها گُل میشود ......

نتیجه گیری با خودتون ................

 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟

آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
 
روزی به ذهنش رسید به نزد پیری  که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی پیر  رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد؟

پیر‌؛  نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟پیر در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. 

 نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد.

چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.

این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.

طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن پیرمرد رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.

زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو

به زن کرد و گفت: ”مردِ تو ؛از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،

در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توانِ مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز  ...

 

دوست داری  سایه صبور را هم بخوانی


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

قال‌َ رسول الله (ص)

مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْکِفُوا عَنْ وِلایَتِهِ، فَهُوَالَّذی یَهدی إِلَی الْحَقِّ وَیَعْمَلُ بِهِ، وَیُزْهِقُ الْباطِلَ وَیَنْهی عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِی الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَی الْایمانِ بی أَحَدٌ)، وَالَّذی فَدی رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذی کانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ یَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُهُ.

(أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعی. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ یَنامَ فی مَضْجَعی، فَفَعَلَ فادِیاً لی بِنَفْسِهِ).

هان مردمان! از علی رو برنتابید. و از امامتش نگریزید. و از سرپرستی اش رو برنگردانید. او [شما را] به درستی و راستی خوانده و [خود نیز] بدان عمل نماید. او نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد. در راه خدا نکوهش نکوهش گران او را از کار باز ندارد. او نخستین مؤمن به خدا و رسول اوست و کسی در ایمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فدای رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست که همراه رسول خدا عبادت خداوند می کرد و جز او کسی چنین نبود.

اولین نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده، پذیرفت که جان خود را فدای من کند.

مَعاشِرَالنّاسِ، مَنْ یُطِعِ الله وَ رَسُولَهُ وَ عَلِیّاً وَ الْأَئِمَةَ الَّذینَ ذَکرْتُهُمْ فَقَدْ فازَفَوْزاً عَظیماً

 

هان مردمان! آن کس که از خدا و رسولش و علی و امامانی که نام بردم پیروی کند، به رستگاری بزرگی دست یافته است.

 

****************************************************

امروز نیز چند مطلب برایتان انتخاب کردم شاید تاثیری در افکار کسانی داشته باشد که نیاز به تغییری در خویش دارند .

(١)

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

  زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

  آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

  امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،  جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

 تفاوت بین نابغه و کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های خودش را دارد : آلبرت انیشتین


(٢)

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و تقاضای کمک میکرد :

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد ی که انسانیت و آدمیت را میشناخت ؛ گذشت و دست او را گرفت و  از چاله بیرون آورد...!

  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند : جرج برناردشاو

  (٣)                 

تصاویری که اشک بسیاری ازانسانهارااخیرادرآورده: 
 
 این شیرماده پس ازشکارکردن متوجه می شودکه شکارش بارداربوده وابتدابه نجات بچه شکارخودمی پردازدوبدون دریدن شکاری که بازحمت بدست آورده بروی زمین درازکشیده ودق می کند.


برخی ازماانسانهابدون توجه به دیگران وتنهابرای نشان دادن منیت و کسب  بسیاری از خواسته ها و خودخواهیهای ِخودمان چه راحت بازندگی دیگران بازی کرده وآنهارانابودمی کنیم.

 

سایه صبور را هم دوست داشتید بخوانید

 


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸۸/٩/٢ساعت | ٤:٠٩ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()


   
 

    وقتی سارا ، دخترک هشت ساله ، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر کمد کوچک چوبی، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 450 تومان سکه های ریز و درشت.

بعد آهسته از خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه ی برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر نجم فوق تخصص مغز و اعصاب بود.

چند روز بعد، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 450 تومان آن هم فقط سکه های ریز و درشت ...

*******
گاهی وقتا معجزه به یک لبخند وصله
گاهی  اوقات به یک کلام
گاهی  ساعات به یک نگاه
گاهی از ماهها یا  روزها با مختصری کمک مالی به نیازمندان
ای عزیز وقتی میتونی با یک کمک ؛ با یک لبخند ، بایک نگاه ، بایک حرکت  معجزه آفرینی کنی  چرا دریغ میورزی اینقدر خسیس نباش

من اینجا هم هستم چشمک


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()

اول :

مردی  در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزد, ناگهان دید سگی به دختر  بچه ای حمله کرده است. مرد به طرف آنها  دوید و با سگ درگیر  شد . سرانجام سگ را  کشت و زندگی دختربچه را نجات داد.
پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها آمده و می گوید:  تویک قهرمانی

 

فردا در روزنامه ها می نویسند :  یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد

آن مرد میگوید : « اما من نیویورکی نیستم »  

پس روزنامه های صبح مینویسند :  آمریکایی ِ شجاع !!جان دختر بچه ای را نجات داد

آن مرد دوباره میگوید : « اما من آمریکایی نیستم »  

« خوب ؟!... پس تو اهل کجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند : 

« یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه را کشت»

به این میگن : غرض ورزی اجنبی ها ؟!؟

نظر شما چیست ؟

********************

دوم :

تنها  راه نجات 

   مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او آمد و گفت: من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای. فکر کن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فکر کرد و به یادش آمد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.

 فرشته لبخند زد و بعد ناگهان  تار عنکبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.
 مرد تار عنکبوت را گرفت و در همین هنگام جهنمیان دیگرهم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردن تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرتاب شد فرشته با ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد....!

*******************

سوم :

برای عشق و دوست داشتن چقدر ارزش قائلید ؟

 روزی پسری غمگین؛ نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.  آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی کهتمام پولهایش را خرج کرد ،  نزد درخت بازگشت و گفت:"" می خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم."" درخت گفت: شاخه های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه ای بساز. و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت تر از همیشه برگشت و گفت: می دانی؟ من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم!!! اما وسیله ای برای مسافرت ندارم. درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو. پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت.
اما درخت هنوز خوشحال بود. ...

  شما چی دوستان؟!
آیا حاضرید دوستانتان را شاد کنید؟
آیا حاضرید برای شاد کردن دیگران بها بپردازید؟
آیا پرداخت این بها حد و مرزی دارد؟
  

لطفا" نظرات خود را در برایم بنویسید . 

چهارم :‌گفته بزرگان و خرده فرمایشات من چشمک

حضرت  مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند. 

  آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید؟ منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی  یا کسانی را بی قید و شرط دوست دارید؟ 

  عیب جامعه این است که همه می خواهند فرد مهمی باشند یا  مورد لطف دیگران قرار بگیرند ،‌ ولی هیچکس نمی خواهد انسان مفیدی باشد.  
میدانید که :
 درختان میوه خود را نمی خورند، ابرها باران را نمی بلعند، رودها آب خود را نمی خورند، وچیزی که بزرگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.

اوشو
میگوید: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت  و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. بنوعی دیگر : آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.

در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می کند، چیزی ندارد." عشق " پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد." عشق" عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. هر چه بیشتر بدهی بیشتر  بدست می آوری، هرچه کمتر می بخشی، کمتر داری .

زیگ زیگلار میگوید:
محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها  .

این دقیقاً کاریه که خدا با ما کرده؟
کدوم از ما می تونه با جرأت بگه که من لیاقت داشتم که خدا من رو دوست داشته باشه؟
 

به  امید اینکه آسمون ِ زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه . دوستتون دارم 

من اینجا هم هستم مژه


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸۸/٧/۸ساعت | ۱:۳٩ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()


در سال 1974 مجله "گاید پست" گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود.

ناگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می‌دانست که هرچه

سریعتر باید پناهگاهی بیابد، در غیر اینصورت یخ می‌زند و می‌میرد.

علی‌رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می‌دانست وقت زیادی ندارد.

 در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود.

او می‌بایست تصمیم خود را می‌گرفت. دستکش‌های خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ‌زده زانو زد و دستها و پاهای او را ماساژ داد.

مرد یخ‌زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می‌کردند.

نتیجه :

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خود کمک می‌کنیم.

خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتواند از بار دلهای خودمان کم کند.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می‌دهید نه تنها او به شما فکر می‌کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می‌کند.

فراموش نکنید : دستهایی که کمک می‌کنند مقدس‌تر از دستهایی هستند که تسبیح می گردانند...!!!     

*********************************************

هم چوب را خورد و هم پیاز را و هم پول را داد
 

در زمان قدیم شخص خطاکاری بود که حاکم دستور داد برای جریمه خطایش باید یکی از این سه راه را انتخاب کند:

یا صد ضربه چوب بخورد یا یک من پیاز بخورد یا اینکه صد تومان پول بدهد.

 مرد گفت :

«پیاز را می‌خورم» یک من پیاز برای او آوردند.

مقداری از آن را که خورد دید دیگر نمی‌تواند بخورد گفت : «پیاز نمی‌خورم، چوب بزنید» به دستور حاکم او را لخت کردند.

 چند ضربه چوب که زدند گفت : «نزنید پول می‌دهم» او را نزدند و صد تومان را داد.

 نتیجه :

آیا بهتر نیست قبل از گفتن؛ حرفهایمان را مزه مزه کنیم؟

آیا بهتر نیست قبل از هر تصمیمی خوب فکر کنیم؟

آیا بهتر نیست خطائی نکنیم که مستوجب حکم قاضی و جریمه باشد؟ ١۴/۶/٨٨

من اینجا هم هستم


برچسب‌ها:
+ تاریخ | ۱۳۸۸/٦/۱٤ساعت | ۱:٤٦ ‎ب.ظ نویسنده | مامانی هستی نظرات ()