سلام  سال نو  و بهار دلهاي بهاري بر همه شما عزيزانم مبارك باد .

چند تا مطلب به ذهنم رسيد كه باعث شد بعد از مدتي وقفه بيام و بنويسم. اگه حالش بود مينويسم و گرنه زياد از ذهن پوسيده ي من انتظاري نداشته باش . باشه ؟

ميدوني دوست من ؟ مدتي بستري بودم . حالم خيلي بد بود خيلي .... حس ميكردم به معبود نزديك و نزديك تر شده ام . ديگه چيزي نمونده ...الانه كه غزل زمين رو بخونم و پرواز كنم . آخ كه چه پروازي ميشد. اما پنداري حضرت دوست ديد هنوز لايق ديدارش نيستم و نبايد برم عيد ديدنيش . لايقش نبودم ؟ اينهمه درد كشيدم كه بيام پيشت . اونم خالصانه . صاف و صادق . لايق نبودم ؟ باشه براي ديدنت لحظه شماري ميكنم . چي فكر كردي ؟ به اين آسونيا ست كه از ميدون در برم ؟ نه عزيز دلم نه .... بيشتر از اين حرفاست عاشقي من .

ببين عمرم ؟ ببين جونم ؟ بخواي يا نخواي من دوستت دارم . عاشقتم . خودت منو عاشقم كردي حالا از زير بار عاشقي من شونه خالي ميكني ؟ چي خيال كردي ؟ اينهمه بيماري و درد و تنگي نفس رو تحمل نكردم كه بازم بمونم روي اين خاك و خل هاي زمينت و جلوي پروازمو بگيري ها؟ به خيالت رسيده خيلي اين پايين رو دوست دارم ؟ نه بابا . من متعلق به زمين نيستم ، گلم ، جونم ، عزيزم، من به اينجا تعلق ندارم . يه خورده اي جلوتر از زمان حركت ميكنم . نه ؟!!