نمیدونم چرا این متن رو ایندفعه انتخاب کردم و براتون مینویسم که بخونید. پیامهایی در این متن نهفته است که انسان را وادار به تفکری عمیق میکند. و سئوال برانگیز میشود . اینکه آیا دروغ عده ای باعث میشود در نظر افراد خیرخواه تغییراتی بوجود بیاید؟ آیا نیاز سرچشمه ی دروغ است ؟ آیا باید خوشبینانه چشم به اطراف دوخت یا بدبینانه ؟ نمیدانم ... بهتره خودتون بخونید و شاید بتونید جواب سئوالهامو بدین . یا حتی جواب سئوالهای دل خودتون .

رابرت دو وين چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتيني ، یکبار برنده ی جایزه ی بزرگ مسابقات
جهاني شد و چك خود را دريافت كرد .
مصاحبه اي كوتاه با خبر نگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه بر گردد .

هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت. چهره ي زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و  او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد .

رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت : "
برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا "

هفته ي بعد ، يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه ي بيمارش
خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : "خبري برايت دارم .
آن زن و بچه ي بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود
 و اصلا فرزندي ندارد . او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !"

رابرت گفت : " منظورت اين است كه اصلا بچه ي مريضي وجود ندارد ؟ "

- درست است .

_ خدا را شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .

!!!!!