امروز نیز مطلبی آموزنده رو براتون انتخاب کردم که دوستان گروه روزنه برایم فرستاده بودند و از ایشان تشکر میکنم.

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.. 
 بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت  شيريني خريد...  
.

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست  روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .. 

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد  ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم
.

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت .

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..
.

اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.

در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>  
 فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي

 خريده بود تو کيفش گذاشته بود..

اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي  شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود
.”

در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره

و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم  نداره

نتیجه :
چهار چيز هست که غير قابل جبران  و برگشت ناپذير هست .

سنگ بعد از اين که پرتاب شد

دشنام .. بعد از اين که گفته شد..

موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت

 و زمان... بعد از اين  که گذشت و سپري شد

A young lady was waiting for her flight in the boarding room of a big airport

As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies

She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace

Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.

When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:

“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring

For each cookie she took, the man took one too

This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene

When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”

Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one halfAh! That was too much

She was much too angry now!

In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place

When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!

She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...

She had forgotten that her cookies were kept in her purse

The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter

...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize

There are 4 things that you cannot recover

The stone... ...after the throw
The word... palavra... ...after it’s said

 The occasion.... after  the       loss                       

 and...The time.....after it’s gone