عید همگی بود مبارک

 نون و پنیر و سبزی می بوسمت بلرزی
نون و پنیر و گندم یادت تو قلب مردم
نون و پنیر و قندون لبت همیشه خندون
نون و پنیر و بنده ! برای عیدی شرمنده 

عزیزان من آرزو میکنم سال جدید براتون مثل ماهی زنده

مثل سبزه سبز ، مثل سمنو شیرین ، مثل سٌنبل خوش عٍطر

مثل سیب خوشبو ، مثل سنجد گرم ، مثل سٌماق خوشمزه

و مثل سکه طلا بدرخشه 

امروز از سرویس جاموندم ، اینقدر لٍک و لِک کردم که وقتی به ایستگاهی که سرویس محل کارم می ایستاد ، نرسیدم . علی آقا  صاحب دکه روزنامه فروشی کنار ِ ایستگاه که هرروز منو می دید گفت : سلام امروز دیر اومدین سرویستون رفت ... جواب سلامش رو دادم و گفتم عیبی نداره با تاکسی یا اتوبوس میرم ....
تقریباً ده تایی تاکسی از جلوی من و سایر مسافران رد شد هیچکدوم از مسافرا رو سوار نکردن ، ازبس کَلّمو  به چپ و راست تکون دادم و گفتم کریمخان ، سر ویلا .... سرگیجه گرفتم زیر لب فحشی نثار این راننده های بی انصاف کردم ...همینطور که بطرف ایستگاه اتوبوس در حرکت بودم با خودم میگفتم پدرسوخته ها اول صبحی دنبال دربستی ان !!! یکی گفت : پیچ شمیران - یکی دیگه : هفت تیر . اون یکی ولیعصر  دیگری مستقیم سر خیابون ....
جل الخالق !!یعنی هیچکدام مسیرشون به این مسافرا نمیخورد؟!!
دیگه خیلی دیرم شده بود ساعت از هشت و نیم گذشته بود کُلی تو اداره کار داشتم...
به ایستگاه که رسیدم اولین اتوبوس رسید ....اٍٍ.... اینم که میره توپخونه . یکربع بعد اتوبوس بعدی آمد من و سایر مسافران خانم خواستیم از ورودی خانمها سوار شیم که راننده اتوبوس در رو بست ... صدای اعتراض خانمها بلند شد .... راننده داد زد اول بلیط بدین بعد سوار شین خودشم جلوی آقایون ایستاده بود و بلیطهاشونو میگرفت و راه میداد سوار شن ....تعدادی که از جلوی اتوبوس حرکت کرده بودیم ، گفتیم آقا بلیطهامونو دادیم درو باز کنید سوارشیم ، گفت :
بقیه هم بلیط بدن بعد درو باز میکنم .... چند نفری با غرولُند رفتن بلیط دادن و برگشتن ... میگفتن میترسه فرارکنیم برای یه کاغذ پاره بیست تومنی !!! خوب بعد از سوار شدن می دادیم دیگه ...
راننده و اتوبوس هردو قراضه بودند .... چاره ای نبود بالاخره بعداز کُلی معطلی در رو باز کرد...
هنوز همه سوار نشده بودند دوباره در رو بست !!! اٍه آقا مگه مرض داری ؟ دیوانه ، دستم لای درموند ... اونایی هم که میخواستن پیاده بشن صداشون دراومده بود تازه معلوم شد در رو بخاطر این بسته که پیرزنی فرتوت با چرخ دستی خرید بسیار سنگینش میخواسته بدون اینکه بلیط بده سوار اتوبوس بشه .... پیرزن بیچاره رو با بی احترامی صدا زد و گفت : بلیطت کو؟
پیرزن گفت آقای محترم دستم پُره  اجازه بده سوار شم تو اتوبوس کیفم رو باز کنم .... گفت : نمیشه اول بلیط بده بعد سوار شو... دیگه حساب جوش آورده بودم دلم میخواست با مُشت بکوبم تو دماغ و دهنش . با عصبانیت رفتم طرفش و گفتم بیا اینم بلیط این حاج خانم ، حالام درو بازکن مردم سوار و پیاده شن دیرشده ... میخوایم بریم سرکارمون راه بیفت دیگه اینقدر وقت مردمو نگیر .... در که باز شد به سختی چرخ خرید پیرزن رو بلند کردم که بگذارم توی اتوبوس تعجب کردم که چطوری میخواد اینهمه بار رو باضافه شونه تخم مرغ رو با این شرایط بدنی و سن و سال به منزل ببره ؟ مگه کسی رو نداره که براش خرید کنه ؟ انگار خرید یکماهشو خریده بود .... باخودم فکر میکردم حالا که دیرم شده عیبی نداره موقعی که خواست پیاده بشه کمکش میکنم و وسائلشو براش میبرم تا دم در خونه اش ... پیرزن مرتب دعام میکرد ، از اینکه امروز صبح اداره ام دیر شده بود و به سرویس نرسیده بودم دیگه ناراحت نبودم .احساس میکردم دلیلش همین کمک و همین دعا بوده که بهش نیاز دارم ....
ایستگاه بعدی پیرزن میخواست پیاده بشه ، اتوبوس که توقف کرد ؛ راننده حرکات ایستگاه قبلی رو تکرار کرد ایندفعه تمام مسافرا صداشون در آمده بود یکی از آقایون با راننده دست به یقه شد که بقیه جلوی این درگیری رو گرفتن و به صلوات ختمش کردن .... به پیرزن کمک کردم اثاثیه اشو ببره پایین یک خانم جوان که کنارمون ایستاده بود و شونه تخم مرغ پیرزن رو نگه داشته بود باهاش پیاده شد و گفت من تا خونه همراهیتون میکنم . پیرزن گفت نه مادر جان خدا خیرت بده خونه نزدیکه خودم میبرم ، خانم جوان گفت منهم منزلم همینجاست باهاتون میام ... خیالم راحت شد که یکی همراهیش میکنه . داشتم سوارمیشدم که راننده دوباره در رو بست در محکم به پهلوهام خورد از درد به خودم پیچیدم دیگه حسابی جوش آورده بودم از طرفی هم نمیخواستم با چنین دیوانه ای برخورد کنم ... فقط شماره اتوبوس رو برداشتم تا به مسئولین مربوطه زنگ بزنم و از این راننده بی ادب شکایت کنم ...
در هر ایستگاهی که نگه میداشت همین حرکات زشت رو تکرار میکرد ، یکی فحش میداد یکی داد میزد .... اما راننده کار خودشو میکرد و به هیچکس توجهی نمیکرد ... نزدیک ایستگاه محل کارم رسیده بودم که پس از توقف خانمی که دویده بود تا قبل از حرکت اتوبوس سواربشه دستش موند لای در و چند قدم با فریاد همانطور که دستش لای دربود همراه اتوبوس دوید که یکی داد زد مرتیکه نگه دار زن مردم داره میره زیر ماشین .... راننده نگه داشت و در بازشد و زن به زمین افتاد بلندشد و بطرف راننده هجوم آورد کثافت بی شعور احمق نزدیک بود منو به کُشتن بدی ... چندتایی که همیشه اتوبوس این مسیر رو سوار میشدند گفتند این راننده همیشه همینطوره .... حالا بگذریم از دورزدن هاش سر پیچ ها که دل و روده همه به هم می ریخت و با ترمز کردنهاش تعدادی می افتادند کف اتوبوس .....
تعدادی از مسافرا هم شکایت داشتند از خط م .....  و ..... که همیشه یا اتوبوسهاش خرابه یا راننده هاش مشکل دارن ....
معلوم نیست این اتوبوسهای جدید خریداری شده در کدام مسیرها به کار مشغول هستند ؟!
خوب داستان  اتوبوس سواری امروز ((( البته مربوط میشد به تاریخ شنبه یازدهم اسفند۸۶ میشه )))  خیلی طولانی شد .

 ماجرای اتوبوس دوروز بعد رو در پست بعدی  بنویسم.

ماجراهای سرویس اداره هم اگه فرصتی شد براتون مینویسم که هرروزش یه داستان داره و کلی تجربه کسب می کنید .