باخود فکر ميکرد آخر من چگونه ام ؟ چرا اينچنين سرنوشتم مرا ببازی گرفته است ؟

هدف از اين آمدن و رفتنم چيست ؟ چه بهره ای برده ام از زندگيم ؟

آه ، .... زندگی چه بازيها که ندارد ؟

تا جوان بود و شباب را ميگذراند ، تا شاداب بود و شور و حالی داشت ، کسی او را نمی فهميد و نمی خواست کسی عاشقش نبود و او نيز......

شور و حالی داشت و زيبائی

شوريدگی و شوقی به شباب 

شيطان و مست و آوازه خوان

و او را هيچکس نفهميد

چه بگويد دخترکی سرمست از باده عشق

و حالا....

زنی که به پيری پای ننهاده هنوز

خواب درخيال گذشته ها و آينده ای راز نگشوده

سرد و گرم روزگار چشيده ، پير زمانه ، پيری زود رس ...

و هنوز هم زيباست .....هنوز دلی جوان و سری پر شور دارد

نميداند به دنبال دل بال گشايد يا ره به دياری ديگر جويد

شايد.....

امروز يکی ديگر بر تعداد عشاق جوانش افزوده گشت و او اسير در مرز بلاتکليفی

آيا بدنبال عشقی که ميگشت و نيافت ره سپارد ؟ يا .... نه ..؟

ديگر دير شده است ........

آخر او حالا تنها نيست ، و متعجب است که حالا چرا ؟!

حالا که در مرز خارها روئيده ؟

حالا که حصاری دورش کشيده شده ؟

چگونه بايد خود را از گرداب اين اسارت رها کند و به دنيای آزادی پرواز کند

آخر حالا چرا ؟!

که نه بال پروازی دارد ، نه زيبائی و طراوت جوانيش را

حيرت زده می انگارد که چرا اينان دوستش دارند يا به او اظهار عشق ميکنند و او

ملزم به سکوت است ............

آخر حالا چرا ؟!

از روز ازل ترک سر و جان گفتم             ترک سرو جان به عشق جانان گفتم

گفتم همه جا که جان دهم در ره عشق

با خنده گهی و گاه گریـــــان گفــــــــــتم