بگو با من راه و رسم فرزانگی ات از کدام طرف است ؟

بگو بامن بیرنگی بهتر است یا صد رنگی ؟

بگو فراق خوبست یا فراغ ؟

بگو که چگونه بگویم  از عشق و شهادت ، از بیرنگی و زلال اشکهای خالصانه ؟

بگو که آیا میتوان فرزانه شدن را در پروانه بودن آموخت ؟

یه کمی وجدان خرج کن شاید بتوانی جوابم را بدهی ، اما نه ، جواب نده یه کمی این وجدان را با روراستی جمع بزن و با خودت روراست باش تا لااقل جواب خودتو پیداکنی .
اینها کلنجارهای روح و روانی است که لابلای دو سنگِ آسیاب آرد میشوند ، آیا نان می شوند؟
تخیلاتم حسابی زْمخت شده اند به حدی که بواقع میبینمشان و اتفاق می افتند ... مرا چه شده است ؟

دیشب به تماشای اعجازایمانم نشستم ، گفتم و گریستم ، خانم ، خانمم ، سرورم ،گوشه چشمی بنما ، من در این سرزمین ِ خاکستری تنهایم ، تنهای تنها ، غمین ِغمین ... روح سرکشم به تاخت و تاز مشغول ... لوح دلم را جادوگر ِ دهر در مْشت ِ خویش میفشارد.... سیاه ِ سیاه .... همانند قیر است ، سیاهی ِ دردی که از فشرده شدن است همانند تراووش روغنی است که احساس فشار ِ قبر را به یاد می آورد خانمم ، سرورم ... آواز ، آواز ِ مار دوشان است و خنیاگران ِ افسانه ساز ... میگویند و میگویند ، مرا می شکنند ، زخمه بر تار وجودم می زنند و سرمست به پایکوبی و فراموشی ِ روزگار مشغول میشوند ... نمیخواهی مرا برهانی ؟ دستانم را در دستانت نمیگیری ؟ مگر نه اینکه روزگاری دعوتم کردی و گفتی نترس . تو اینجائی در خانه ی من .  من کنارت هستم  من مادرت ، من خواهرت ، من همه کَسَت ... مگر نه اینکه روزگاری دست ِ مهرت بر سرم کشیدی و قول ِ بودن ِ کنارم را دادی ؟ پس حالا کجائی که بیش از همیشه به تو نیاز دارم ؟ فراموشم کرده ای ؟ من که هر روز صدایت میزنم !!! مگر نگفتی تا صدایم کنی می آیم ؟!
........
و دیشب آمد .......
باز نوازشم کرد ، دلم آرام گرفت ، اما هالهٍ غمی نهان در چشمانش نشسته بود ، برق ِ اشکی که میخواست فرو بریزد ... احساس میکردم میخواهد چیزی بگوید...و من  آنگاه که سرمست از دیدارش بودم و لبخندی بر لب نشانده بودم دلم لرزید ، چرا او غمگین است ؟ و به یادم آورد که خواندی مرا ، آمدم ، اما دردی جانکاه در پهلویم نشسته است ، غمی سنگین بر سینه ام مستولی است ، آیا میدانی که بر ما چه گذشته است ؟ آیا درک میکنی ؟ وقتی دردهای ما را به یاد بیاوری خویش را فراموش میکنی ... پس به آنها فکر کن ... خوب میشوی خوب ِ خوب‌ِ خوب ...
اما نه ... خوب نشدم ، دلسوخته تر ‌آواز سر دادم ...
پریشان تر بر آلامشان گریستم 
آری دردِ خویش فراموش کردم ، اما ...
ذهنم قفل شده است
واژه ها ناتوانند
زبانم الکن
روح وامانده ام سر درکُم تر ...
آخر بر تو چه گذشته است ؟ که اینچنین غمگینی ؟ بانوی آسمانیم بگو بر تو چه گذشته است ؟ بگو ... که نمیدانستم ، نمی فهمیدم ، مرا بگو که چه پست فطرتانه از ساز پریشانی خویش برایت مینواختم ... کاش میتوانستم آنروز سپر ِ بلایت شوم ، کاش لایق ِ بودن در آن روز بودم ،  بانویم : بانویم ، مرا ببخش که از آلام خویش بر تو گفتم و دلِ رنجدیده ات را رنجان تر کردم ...
شما را به فرق ِ شکافته آقایت ، مولایمان ، قسم میدهم . شما را به جگر پاره پاره ی  حَسَنت قسم میدهم ، شما را به گلوی بُریده ی حُسینت قسم میدهم که مرا ببخشی و دعایم کنی ... شاید که مُبری از تلخی شوم ، و در شهدِ وجود شما کام ِ تلخم شیرین شود .... مرا ببخشید که از غم ِ خویش با شما گفتم ... نفهمیدم ، نفهمیدم ...
 امروز حس‌ِ غریبی دارم ... آبشار ِ احساسات عاشقانه ام  را بر سر و روی غبار آلوده ام میکشم تا بتوانم در برکه ی مقدس بانوی دو عالم غُسل کنم و توبه ی ندامت  را بجا بیاورم ...