گاه درک واقعيت تکان دهنده است و ترس از اينکه نکند فريب احساس خود را خورده باشی وادارت ميکند امتحان کنی تا به خود بقبولانی که اشتباه نکرده ای و احساست به تو دروغ نگفته است .....

تو برای من قله کوهی بودی که کوهنورد از  دامنه به آن نگاه ميکند و دائم از خود می پرسد که آيا موفق ميشوم آن را فتح کنم ؟

به من نخند اما در چشم من همه کسانی که از مهر تو بهره گرفتند همان مسافران موقت کوه بودند که برای بهره بردن از هوای پاک و تازه وکمی تفريح و خوش گذرانی به تو روی آورده اند و به خود ميگفتم همه خسته ميشوند و ميروند و تنها مـن ميمانم که بايد برای دستيابی به قله خطر ها را تجربه کنم .....

                                         *************************

سکوت لحظهء ترديد ، آمدن و رفتن ، برای بردن تو

و توقفی کوتاه

حرفی نگفته

صدای دردی دائمی مثل آه ............

عبور يک خط ممتد در ميان خطوط زندگی

از خطوط سياه و سفيد ديگر بيزارم

صدای آمدن و رفتن و حضور دو درد  درميان سينه با قلبی خسته

تو در حال رفتن و دوباره ساکت و گنگ

غريبه ای شده ای در مقابل من

دوباره رفتن ....................

و صدای شکستن بغضی نهفته  و چشم من که تورا می سپرد بازهم به ياد

به شکل خاطره ای پشت شيشه چشمانم  و من .....................

مثل روح بهاری که باز بی تن و بی سر ميرود و بازهم 

خاطره ای تلخ ميماند

که با غبار و هياهوی راه ميرود و زلال اشکم جاری ميشود ..............

آه .......آه ...............

حرفی نگفته

دوستان عزيزم ببخشيد مرا که اينگونه نگاشتم امروز زيرا دلم گونه ای ديگر و حالم ديگر گونه است به ياد غريبانه هايم ...........