غريب و تنها بودم و بدنبال ماوائی و پناهگاهی

درميان جمع بودم و تنها

باآشنا، بيگانه

زيستن ........

فريادی از ته دل کشيدن وانفسا.........

ازستمکاران زمانه

مراياری کنيد کسی نيست ؟

دنيا مرا بلعيده زمانه آب لمبويم کرده جوششی نيست و مهربانی نيز

همه اش دروغ  دروغ دروغ

کسی مرا نمی بيند نه نمی بيند

روی شنهای داغ کوير پابرهنه می دوم بسان مرغکی بال و پر بسته ، درون قفس اسير آوای

پرواز سر ميدهم  از جاده مرگ عبور ميکنم و........

غريبانگی ام شبها گسترده تر است زيرا شبها را متعلق به خود ميدانم

اشکم را برای ستارگان آسمان ميريزم و فريادم را دردل مدفون ميکنم تا خفتگان بياسايند

و راز دل با خدا ميگويم شايد که او مرا دريابد شايد ...

اشکهايم بی وقفه فرو ميغلتند

آهای ستاره ها دست نوازشی کو ؟ آهای آ سمونا چه کسی اشکم را می سترد ؟

آهای خداوند آدمهای خوشبخت کجائی که مسافر شهر غمت را نمی بينی ؟

بار خدايا ، درد غريبی ام را خالصانه با تو گفتم بيکسی و تنهائی ام را برای تو تفسير کردم

مولايم ، آقايم علی (ع) چاهی برای فرياد داشت تا درد غربت و تنهائی و نامردمی را فرياد کند

و وقتيکه  سينه اش می سوخت از ستم ها، سر در چاهی فرو می برد و خدا خدا ميکرد

من چه کنم ؟ به کجا پناه ببرم ؟کدامين چاه ژرف صدای فريادم را درون خويش پنهان کند ؟

چگونه داد بزنم که مرا ديوانه نخوانند

و به کدامين آسمان و زمين، به کدام بيکران دريا و بيابان بروم و فرياد بزنم

باچه کس از نامردمی ها و دورنگی ها و دروغ ها بگويم

با چه کس آلام بی پايانم را بخوانم

کجا؟کجا ؟ کجا

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا ..............