• كاش بارون می اومد ، چه فكرا ؟ بارون اونم حالا؟!
  • روال معمول زندگی رو يادم رفته بود ، يادم نبود اون لحظه ای رو كه با تمام وجود نياز داری بدست نمياری وقتی مياد سراغت كه اصلا بهش فكر نميكنی .
  • باورم نميشد ، چند دقيقه ای نگذشته بود كه صدای بارون تو اتاق پيچيد ، تندتروتندترشد و بعد اشكهای من كه بيدليل گونه هامو خيس كرد
  • بی دليلی مبهمی كه توش پر از دلائل روشن بود
  • يه وقتائی وقتی كه خستگی توهمه وجودت رخنه كرده حس ميكنی برای هميشه به بن بست رسيدی حس ميكنی ديگه هيچكيو نميتونی پيدا كنی كه زبون بغض هاتو بفهمه و با دردات آشنا باشه ، توی اين حالت وقتی يه حس بزرگ مياد سراغت و دستای كمكشو بدون هيچ توقعی برات دراز ميكنه ، احساس ميكنی رو بلند ترين نقطه ايستاده ای ....
  • جائی كه ميتونی همه چيزو يه شكل ديگه ببينی ، شكلهائی كه قابل هضم و دوست داشتنی است
  • جائی كه دوست نداری هيچوقت از روش تكون بخوری ...
  • موقع له شدگی يه حس كوچيك ميتونه اونقدر پروازت بده كه ديگه زمينی زير پاهات احساس نكنی ....
  • و.....
  • اون حس امروز دوباره پروازم داد .............