عيد آمد ، بهار آمد ، سال نو آغاز گرديد ، هر سال که به پايان ميرسيد و سالی ديگر ميخواست آغازش را اعلام کند خاطرات زيادی از اين رفتن و آمدن های فصلی به مغزم خطور ميکرد خاطراتی خوب يابد ، از کودکی های خودم يا فرزندانم ولی بی توجه از کنارشان ميگذشتم اما حالا که عضو خانواده وبلاگستان هستم درواقع مونس و ماوائی تازه يافته ام و ميدانم با مردمان مهربانی روبرو هستم و دوستشان دارم گاهی دلم ميخواهد که حرفهايم را برای شما دوستان عزيزم بنويسم چو ن خود را ازشما و شما را از خود ميدانم ...

امروز ياد بچگی های هستی افتادم اين خاطره مربوط به او و عيدی گرفتنشه گوش کنيد ......................

هستی دوساله بود خيلی باهوش و خيلی هم زود زبون باز کرده بود و تازه فهميده بود که عيد  و عيدی گرفتن يعنی چی ، رفته بوديم عيد ديدنی بزرگترای فاميل .... هستی تو بغلم خواب بود و ماشاءالله کلی سنگين کتم داشت ميافتاد همينکه رسيديم در خونه مادر اينا چشاشو باز کرد ببينه کجا هستيم گفتم ما مان عزيزم بيدار شدی ؟ بيا پائين خسته شدم گفت نه نه مامانی هنو ژم خوابم خواستم بزارمش پائين تا با بزرگترا سلام عليکی کنيم که چنان خودشو بخواب زد و شل و سنگين تر کرد که نزديک بود باهم سقوط آزاد کنيم باری ... ساعتی نگذشته از نشستن ما نگذشته بود که يکدفعه هستی خانم از جاش بلند شد و کيف کوچولوشو برداشت ، در کيفو باز کرد و رفت جلوی مادربزرگ من و پدر (خدا رحمتشان کند ) و مادرم ايستاد و گفت : مادری ی ی جون...  مامان بزرگ گفت : جونم چی ميخوای عزيزم لپ قرمزی مو فرفری و.... کلی القاب ديگه که بهش ميگفتن هستی هم گفت مادری اين کيف منه ، مادر گفت خيلی قشنگه کی برات خريده ؟ يهو هستی عصبانی شد و پاهای کوچولوشو به زمين کوبيد و گفت : من ايخام ا چيز ديگه بوگويم به شماهات ...................................................................

مادر اينا درحاليکه حسابی ميخنديدن گفتن خوب بگو نازنين چی ميخوای بگی؟ اونم داد زد نخندين ديگبه ؟فقط لوفتن در راه خدا به من عيدی بدهيد چون که کيفم خاليه هست ...وای نزديک بود از خجالت سکته کنم دستشو کشيدم و گفتم بی تربيت اين چه حرفيه که ميزنی ؟ بيا ببينم ؟ که مادر بزرگ گفت خوب راست ميگه بچه م عيدی ميخواد ديگه ؟ بايدم بگه گفتم اينجوری؟ خلاصه اونروز اين اولين آبروريزی سال نو بود و اولين عيدی گرفتن جدی هستی کوچولومون و کيفش که بجای اسباب باز ی پر از شکلات و پول شده بود ....                                                                                                  

شايد چند تای ديگه از خاطرات رو فرصت شد براتون بگم خصوصا يکيش که مربوط ميشه به کودکی خودم در خرمشهر ...                                        

خدا نگهدار همه شما عزيزان