چند روز پيش در جمعی نشسته بوديم که فرزند ۴ ساله يکی از دوستان رفت کنار تنگ ماهی سفره عيد و خيره خيره به آن نگاه کرد بعد پرسيد باباجون نميشه اين ماهی قرمز کوچولوها رو سرخ کنيم بخوريم؟ پدرش با لبخندی گفت: نه بابا جون اين ماهيها خوردنی نيستند .... اون لحظه ياد همون سنين عليرضا پسرم افتادم که او بی پرسش دستشو کرد تو تنگ ماهی و يکی از اونها رو گرفت و برد نزديک دهنش که بخوره ، خواهرش متوجه شدو با فرياد گفت نه علی نه ... و پريد ماهی بيچاره رو از دستش درآورد و انداخت توی تنگ ماهی ، ماهی قرمز کوچولو ساعتی بعد مرد ولی گريه خشم و ناکامی عليرضا قطع نميشد ... ماهيمو بدين ماهيمو بدين بخورم ...

'"Going

و اينهم ماجرای سوسک ....

عليرضا تازه چهار دست و پا راه افتاده بود و توی اتاقها برای خودش ميچرخيد از همان زمان بچه کنجکاو و شيطونی بود و توی همه چيز عجول ((آخه ۶ ماهه بدنيا اومده )) بهر تقدير همونطور که مشغول امور منزل بودم متوجه سکوت غير عادی و توقفش گوشه اتاق شدم ... نشسته بود و با يه چيزی ور ميرفت ، رفتم طرفش و گفتم چه ميکنی پسرم؟ که اون با دستش يه سوسک ريز نصفه رو نشونم داد و با خنده دهنشو باز کرد .... وای !!! خدای من اون کلهَ سوسک رو داشت ميجويد ، داد زدم تف کن تف کن بعد بردمش کنار دستشوئی وبا چندش و غيظ شروع به شستن دهنش با ليف و صابون کردم ، نزديک بود خفه شه و من متشنج از اين کار وحشتناک ...   باورتون نميشه هنوزم تا يادم ميافته تنم ميلرزه چطور تونست سوسک  بخوره ؟ خلاصه اين پسر ما ماجراها داره که هرکدام قصه ای و  تا اين زمان که ۱۳ سالشه  وای بحال بقيه ايام اگه از دستش سکته نکنم .....