• گفتی : بردمت ز نظر چو روزگار
  • گفتمت : ازروزگار شکوه کنی يا دوست دار
  • گفتی : رفته ای زدل ، زيادم برون شدی
  • گفتمت : کی می رود زلوح دلم نقش روی يار
  • گفتی : من بيدل به ويرانه ندارم گنج محبت
  • گفتمت: ويرانه دلم ، همه است گنج محبت
  • گفتی : جانا، نه شکوه کن زمن و نی ز روزگار
  • گفتم : آخر من کيستم جز شکسته پری درقفس روزگار
  • گفتی: آن کيست ؟ در روزگار تماشاگری نزار
  • گفتم : منم که می گردد و می کشدم  روزگار
  • گفتی : ما ز روزگار نداريم اختيار
  • گفتم : از هست ، نيست نگو ، چه داری انتظار
  • گفتی : از من مکن شکوه که من هست  نيم 
  • گفتم : يک نيست  برای روزگار  يک هست مرا
  • گفتی : يک صفر کجای حساب است شمار
  • گفتم : يک شمع آب گشته زسوز درون تا نور بپاشد به شام تار
  • گفتی : قطره ای محو گشته در دريای بيکران منم
  • گفتم : تا خود نما شوی به بر موج بيقرار
  • گفتی : زمن گذر... که نيم اهل اين جهان
  • گفتم : نمی گذرم ...که نيم اهل آن جهان
  • گفتی : من از ديار عدمم نی ز اين ديار
  • گفتم : بايد که برکنم رخت زندگی از اين ديار
  • گفتی : چه سود ؟ گلهّ  بی حاصل که هيچکاره ، دست ندارد به هيچ کار
  • گفتم : بايد سوخت و ساخت و نياورد دم ، زيرا که دست ديگريست گرداننده اين روزگار