سخنی با تو ای دوست که خودت بهتر ميدانی از چه سخن ميگويم !!!

دوستان عزيزم مطالب زيادی هست که براتو ن بنويسم ولی حالا مجبورم که برای يکی از دوستانمان که نميخواهم اسم ببرم جملاتی چند بنويسم تا بفهمد زندگی با ارزش تر از اينست که فدای نامردمی و ريا و ....  بشود .

ميدونی؟ مهر گل در وبلاگش چی گفته ؟ واقعيت با حقيقت فرق دارد واقعيت در سطح ظاهر ميشود و حقيقت را بايد در عمق جستجو کرد 

و من بتو ميگويم گوش کن :  در وادی جهل ما حيوانات دوپا ميان خار و خس در تکاپوی چيزی که ظاهرا نامش زندگيست ، هستيم، سرنوشت

بازيهای بسيار ی دارد و ميتوان گفت ما به ظاهر انسانها ، يا ميمونهای آدم نما ی اسير زندگی هستيم ((از حضور بعضا دوستان خوبم عذر ميخوام))يعنی بازيچه سرنوشتی نا معلوم که پر از جهل است ... ره گم کردگانی که در تاريکی مطلق کورمال کورمال به ديواره های کاهگلی دست سوده تا شايد به نقطه ای روشن که همان کورسوی اميد است دست يازيم ...اما خار و خس زخم بر دستان و پاهايمان نهاده و اين زخم ها چرکين شده اند ، چرکها مغز استخوان را خورده اند و اينست که ما موجودات مسخره زمينی خوی درندگان  را در خويش پرورش داده ايم وبه جان يکديگر افتاده ايم .... که چه ؟ که چه بشود؟ که به کجا برسيم ؟ مگر نه اينکه آخرش يه کفن و يک گور تنگ است ؟ پس چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟