شهر شهرفرنگه از همه رنگه بدو بدو كه دير ميشه بابا ابردلگير ميشه .... اين ديگه چه افكاريه ؟عجب اينروزا
قاطي كردم ... خودمم ديگه نميدونم چي ميگم ؟
دلم خيلي براي همه تون تنگ شده خيلي وقته كه به اينترنت و وبلاگ سر نزدم چراشو ميگم حالا .... قبلا براتون
نوشته بودم كه آبديت كنم ولي دوباره قاط زدم ... مدتيه كه بيماري دست از سرم بر نميداره و منم كه روم خيلي
زياده و باهاش مبارزه ميكنم .... بگذاريد از جائي براتون بنويسم كه قبلا ميخواستم توضيح بدم ... قصه ؟ نه بابا
قصه كدومه ؟ ...
ميدوني عادتهاي روزانه ام يه كمي قاطي پاتي شده از اداره كه به منزل بر ميگشتم اگه مغازه هاي دور و اطراف
باز بود خريدمو ميكردم و بدو بدو  دوپله يكي ميرفتم بالا و لباسامو عوض نكرده كتري آبجوش رو براي چاي
عصرانه علم ميكردم و بعد از تعويض لباس كار هاي شيفت دوم در منزل شروع ميشد ... گردگيري   رفت و روب
همزمان سري به آشپزخانه و فكري براي شام ... و توي اين فكر كه وقتي غذا آماده شد و هنوز شروع به خوردن
نكرده ميگه: اين ديگه چيه؟ (و بعد از 21 سال زندگي ) هنوز ميگه دستپخت مامان جونم بهتره تو نميتوني مثل اون
غذا بپزي ... اون خداي آشپزيه  البته نه تنها به من كه به همه ميگه ... از حق نگذريم راستم ميگه مادر شوشو جان
دستپختش حرف نداره ... اما خوب منم آشپزيم عاليه باور ندارين از خودهاشان بپرسيد :)) وا؟
خلاصه بعد از كلي ايراد شنيدن مي بينم دو سه بشقاب غذا رو ميزنه تو رگ و الهي با ميد  نتركيدن .. خنده ام ميگيره
آخه اينروزا مثل توپ قلقلي شده و بعد سفره جمع كردن  و شست وشوي ظروف و غيره و غيره ... بعضي وقتا هم كه از اداره برميگرديم ميپرسه
شام چي داريم جالب اينجاست كه هردو همكاريم باهم به اداره ميريم و باهم هم برميگرديم  اونوقته كه من با تعجب نگاهش ميكنم و باخنده ميگم :
واقعا كه رويت از سنگ پاي .... هم وليكن و اما ؟!! چند وقتيه كه دوباره بيماريم عود كرده و تو رختخوابم و در راه درمانگاه و دكتر و داروخانه و غيره دست و پا ميزنم ..... و افكارم
اينطوري شده آخ كه چقدر خونه بهم ريخته س پاشم يه كاري صورت بدم ... پاشو پاشو كارا مونده ... حالا
بايد غذا بپزم ( مردن بچه ها از بس غذاي فريزري ياحاضري خوردن ) رختا رو بشورم واي اتو... چقدر زياده ؟ تازه يه چيز ديگه هم شده
تازگيهازانوي چپم هم چلاق شده ...چرا؟  آخ ياد ايام ... اومدم يه چرخ و يه برك بزنم و مثلا جفتك چاركش بندازم كه روي زانوهام فرود آمدم و بعله ..... ديگه
دكترا گفتن مينيسك زانو آسيب ديده و بايد احتياط كني شانس آوردي بدتر نشده و فكر كنم پدر بچه ها بايد يه فكري به حال خودش بكنه ما ديگه اسقاطي شديم .... وگرنه ؟
اين دو هفته از بس فكراي جور واجور كردم مخم داره سوت ميكشه  كم آورده و داره تپق ميزنه  والحق كه با اينحال هم از فكر شماعزيزانم غافل نبوده ام
اينم از ماجراي بستر ي شدن  اين بنده حقير سراپا تقصيير ... خدا از سر تقصيراتم به جهت رقاص بازي بي موقع من بگذره تا ديگه از اين بلاها به سرم نياد و كارام عقب نمونه و ... تا بعد

             ازهمه عزيزانم که توي اينمدت فراموشم نکردن سپاسگزارم و دوستتو ن دارم به دونه دونه شما جواهرات قلبم
            ميگم دوستتون دارم باهمه وجودم ... جودي ، استاد خميازه ، حميد رضا ، سعيد، مژگان ، پوريا‌، وحيدمصباح، مهدي
            المثني ، رهگذر، نازي، بهرام ، نويدبلا، محمد اکباتان، ماه و مهر ، محمد، ياسمن ، شکوفه ، شهود، متين ، مونا ،
        ويدا ، نيما، مسعود ، شيدا ، حسين ، بانوي ارديبهشت ، معلمي از بهشت ، هوين سرچر ، سهيلا ، و ... همه عزيزانم
        با آرزوي زيباترين حال و سلامتي و شاد کامي براي همه شما مهربانان ... ياحق