يک زن يک مادر يک غريب يک ...

امروز ميخوام براتون يه قصه خلاصه شده از يك عمر زندگي  يك  زن بگم و اين

يك قصه خيالي نيست  واقعيته دلم نميخواد ناراحتتون كنم ولي خيلي وقته كه

ميخوام اين قصه رو براي شما بگم شايد همينجا خيلي از آدما هستن كه همينطوري

دارن زندگي ميكنن و تو زندگيشون باعث آزار ديگرون ميشن شايد لامپي ...تو

مغز اين آدما روشن بشه و ....حالا ميگم
****************************************************************************

درتمام اين سالها از كودكي تا آخرين دقايق عمرش ما دو تا دوست كنار هم بوديم

گويي يك روح در دوجسم ... هميشه قبل از لب گشودنش ميدونستم چي ميخواد

بگه ... بيشتر با نگاهش حرف ميزد ....  . همه تو مراسم كفن و دفنش شركت كرده

بودند حتي خواهرها و برادرهاش ‍‍؛ آنها كه مدتها بود سراغشو نگرفته بودند؛

اونا هم ضجه ميزدند ... واي  واي  خواهرمون ... «چقدرمهربون بودي؛چقدرمظلوم

بودي »تو دلم به اونها ميخنديدم «نوشدارو بعد از مرگ سهراب » آره ... مرد هم

آمده بود ميزد تو سرش ... مشتي خاك برداشته و ميريخت رو سرش .. هاي هاي

زن كجائي ؟ چرا رفتي منو تنها گذاشتي ؟حالا به بچه هات چي بگم ؟ بگم مادرتون

بي وفائي كرد؟ تنهائي رفت سفر ؟ «و چنان ميگريست كه انگار بند بند وجودشو

از هم جدا كرده اند» آخ كه آدما چقدر متظاهرند... اونهائي هم كه واقعا"دوستش

داشتن ؛ بغض رو تو گلوشون نگه داشته بودند اشكشون در نميومد .. آخه اونا

دردشو ميدونستن ... با خودم گفتم : راحت شد  راحت شد  خدا رحمتش كنه ... و

به زندگي او  و گذر زمان و كودكي و جوانيمان فكر ميكردم .. به حرفاي بزرگترا

...  بدنيا آمد ميگفتن خوش قدمه ...خواستند نامش را مژده بگذارند  اما نشد ...

آخه هركه از راه رسيده بود يه اسمي روي دختر ميگذاشت ... يكي گفت مژده ديگه

چيه ؟ الهام بهتره ...ديگري گفت  زهرا، زهرا اسم خيلي خوبيه ... آن ديگر  ..

خوشقدم ...يكي ديگه ل ... و مادر برنده شد نامش در شناسنامه ليلا ثبت شد ... 

ليلا ... ليلا
******
 ليلا ميگفت : هنوز هم نفهميده چرا هر كدام از نزديكانش اونو به يك نام ميخونه 

ميگفت  دائي جان مژده صدام ميزنه ... خانم جان ميگه خوشقدم...بي بي ميگه

زهرا... مامان ميگه ليلا .ليلا جان ... و بابام ميگه  كبوتر طلائي من ... عمه خانم بهم

ميگه ستاره  ... خلاصش حسابي گيج شدم اما تقريبا عادت كردم هر كدوم بنا به

سليقه خودش منو صدا كنه ... دور و بريهاش تعريف ميكردن وقتي اين بچه بدنيا

اومد  زندگيمون رنگ و بوئي تازه گرفت ؛ گره از مشكلاتمون باز شد ؛ گمشده ها

پيدا شد؛ كارخونه باباش كه داشت ورشكسته ميشد به رونق افتاد ؛ برادر

بيمارش شفا يافت
......
خودش چه نامي رو دوست داشت ؟ نميدونست  به اسمهاش عادت كرده بود
يه نام يه شناسنامه يه زندگي .... شناسنامه شماره ... باخودش حرف ميزد
زيرلب ميگفت اسمي رو براي خودم انتخاب ميكنم ... بلند گفت «غصه» آره  همين

خوبه  غصْه  ... به من خيلي شبيهه ... آخه از اينهمه محبتي كه دوروبرُمِه حالم بهم

ميخوره ... مگه جز خواري و خفت  رنج و ناكامي  چيز ديگه اي هم نصيبم شده ؟
خواهرا و برادرا بهش حسادت ميكردند ؛ خواهراش از مهربوني و زيبائي اش

بُدِشون مي اومد  برادرا محدودش كرده بودن ... اينجا نرو ؛ اونجا نرو ... روتو

بپوشون ... برو  اتاقت .. جلو نامحرم نيا ... و
اما همون خواهر برادر در خفا  ميگفتن كه ليلا هم زيباست هم مهربونه هم با گذشته

و بچه خيلي خوبيه ... آخه ميدوني ؟ چشماش رنگِ دريا بود و موهاش رنگِ شُبُق

لباش قرمز مثه آلبالو ... و اندامش ؟  ... اينهمه زيبائي ؟!! همه دوستش داشتن ولي

چه فايده ؟! او آزادي ميخواست  او ميخواست حرفاشو بفهمن ... تنهائيشو حس

كنن
ما با هم بزرگ شده بوديم و مادرهامون هم  و ميدانستم كه : ... چه
نوزادي اش : درآغوش محبتهاي ظاهري فاميل گم شده بود
كودكي اش : غرق بازي و ندانستنهايش شده بود
نوجواني اش : در ندانم كاريها و حسادت نزديكان هدر رفته بود
جواني اش : در اسارت محبتهاي دروغين گم شده بود .... تا ... عاشق شد
حالا ديگه حس ميكرد زندگي برايش معنا و مفهومي تازه دارد خود را يافته بود
 چيزي نگذشته بود .... كه ... ناكام عشق كنار دريا نشسته بود و ميگريست با

خود نجوا ميكرد خدايا چرا ؟ آخر چرا اينقدر بدبخت مرا آفريدي ؟ عشق او به

دريا رفت و هرگز بر نگشت ... خودشو به دست فراموشي روزگار سپرد ، تنها
گذر زمان ميتونست آرومش كنه ...كه
******
خواستگارها ؛ آمدو شد ها ... كلافه اش كرده بود و او فقط يك كلمه ميگفت «نه»  ن
حرف و حديثها شروع شد آزارها طعنه ها ... بالاخره بنا به خواسته بزرگترها و

پايان دادن به حرفها و كنايه ها تن به ازدواجي نابرابر داد ... شايد
******
آيا وكيلم ؟ سركار عليه دوشيزه ليلا  معّيري  براي بار هفتم ميگويم آيا وكيلم بنده ؟

زير لب با بغضي در گلو و چهره اي غمگين  بله  را گفت  صداي كف زدن ها ، هلهله
و .... ليلا به خانه بخت رفت  ميخواست در زندگي جديدش عشق و زيبائي ايجاد

كنه و محبتي به زيبائي رنگين كمان در خانه خويش و براي مرد خويش ... او

تصميم داشت همه عشق و محبتي رو كه سالها در دلش جمع كرده بود به مردي

هديه كند  اين هديه رو ميخواست تقديم شوهرش كنه ... شوهرش ؟
مّرد گندي بود مرتب بهونه ميگرفت كتكش ميزد فحش ميداد محبتهاشو ناديده

ميگرفت از رحم و مروُت هيچي حاليش نبود يه آدم بي سرو پائي كه خودشم 

خودشو قبول نداشت  ... و  آقاي خوش سرو زبان و مردمدار قبل از عروسي

يكدفعه تبديل به هيولائي شد كه گفتم ... خود خواه و بيعار
******
دو زايمان  و سه كودك ... اولي دختر بود كه بخاطر همين كلُي كتك خورد ... دو

سال بعد دوقلو پسر ... براي مدت كمي آتش بس شد و آرامش به خونه برگشت 
عجب روزگاري بود همه اطرافيانش اونو ترك كرده بودند هيچكس رفتار شوهرش

رو تحمل نميكرد ... جز ليلا كه ديگر چاره اي نداشت  فقط گاهي مادرش به او سر

ميزد و كمكش ميكرد اونم وقتي كه شوهرش خونه نبود  و من كه هروقت پيشش

نبودم تلفني باهاش صحبت ميكردم ... شايد تنها كسي بودم كه ليلا همه حرفاشو

بهش ميزنه و از نزديك شاهد زندگيش بودم ...  .... .... روزاي آخر ... سخته تعريف

كردن روزهاي آخر خيلي سخته
******
اينروزا همه اش مريض بود و توي رختخواب ... از خونه به بيمارستان و از

بيمارستان به خونه ... ديگه شوهر بي غيرتش هم كاري به كارش نداشت آخرين

باري كه به بيمارستان رفته بودم  قبل از ورود به اتاقش توي محوطه بيمارستان

قدم ميزدم آدمهائي كه ميرفتند و ميآمدند بعضي هاشون دوروبرشون شلوغ بود و

بعضي ديگر ظاهرا" هيچكس رو نداشتند بهشون سُر بزنه ... به در ب  اتاقش 

رسيدم ِ از لاي در نگاهش ميكنم  جرآ ت ندارم وارد اتاقش بشم ِ ميترسم نتونم

جلوي اشكامو بگيرم ديدم تو فكر فرو رفته ... بعد لبخندي غمگين به لب آورد ..

انگار كه يكي روبرويش نشسته و داره باهاش حرف ميزنه ... اما كسي نبود ...

بيمارگونه باخودش حرف ميزنه «مسخره س» مژده ؟  خوش قدم ...براي خودش

حروف رو هجا ميكنه ... زي.... با  ؟ باز ميخنده  طلائي؟ به سر تا پاي خودش

نگاهي مي اندازه و ميگه نه ... طلائي كه نيستم ... كبوترطلائي؟ پس كو بالهام؟

پرواز... اينجا كه قفسه  همه جا قفسه .... درها بسته س صداش كم و زياد ميشه

بغض و خنده  ... توهم ... و صداي خنده ش ... صداش اوج ميگيره  خنده و گريه

باهم ...     در ميزنم ...يهو ساكت نگاهي بطرف در مي اندازه  همون لحظه بچه ها

با مادربزرگشون ميرسن ... با تعجب و وحشت به مادرشون نگاه ميكنن .... و او

دوباره ميخنده ... چه خنده تلخي  چه خنده زشتي .... بيهوش ميشه
مادرش گفت : ميخواسته خودشو بكشه ... بالاي سرش ايستادم ... منتظر بودم

كاملا بهوش بياد ... چشماشو باز كرد... آهسته پرسيد تو  تو اينجا چكار ميكني تو

گور هم ولم نميكني؟ گفتم ديروز تو رو نجات دادن ببين فقط چند ساعت كنارت

نبودم  چرا اينكارو كردي فكر بچه هات رو نكردي؟ گفت : اِ... پس هنوز زنده ام ؟
حيف شد ... دوباره خنديد ... خنديد  خنديد و بعد فرياد زد كجائي؟ خوشبختي

كجائي عشق؟ كجائي زيبائي ؟ كجائي محبت؟
اخه كجا رفتيد شما لامذهبا ؟ مژده ؟ خوشقدم ؟ زهرا؟ كبوتر طلائي بابا؟ بركت

؟رحمت ؟ .. خنده و گريه ش معلوم نبود  به صورتش چنگ زد  گريه  و باز خنده
دستاشو گرفتم تا بغلش كنم آروم بگيره اما آروم نميشد ... پرستار اومد و يه آرام

بخش بهش تزريق كرد ... دقايقي بعد آرام گرفت و خوابيد
چند روز بعد ...دكترش گفت : از نظر جسمي سلامتي شو بدست آورده اما از نظر

روحي پاك بهم ريخته س بايد ... بايدببريدش تيما... بعد نگاهي به اطرافش

انداخت و گفت ديگه داره خطرناك ميشه اون بايد روان درماني بشه ... آخ چي

بگم ؟ چي بر سر ليلايم ِ خواهرم ِ دوستم ِ يارم ... آمده بود ؟ ديگه نميتونستم

جلوي خودمو نگه دارم و تا دلم خواست گريه كردم اشكايي رو كه هميشه جلوي ليلا

مهارشون كرده بودم آزاد شدن و فروريختن
******
من و مادرو دختركوچولوش رفتيم ديدنش  از هرروز خوشگلتر شده بود ... توي

او لباس سفيد كه آستين هاش بند داره و از پشت بسته ميشه انگار فرشته اي روي

تخت نشسته ... از پرستار پرسيدم چرا دستاشو بستيد؟ گفت آخه خودشو چنگ

ميزنه .. راست ميگفت جاي چند خراشيدگي عميق رو صورتش بود پرستار ميگفت

موهاشو ميكنه و ميخنده خودشو آزار ميده وگرنه با هيچكس كاري نداره..مادرش

گريه ميكنه ليلا آه ليلاي من  ليلاي قشنگم چرا آخه چرا بايد اينطوري بشه ؟ تو كه

تك گل باغم بودي  چرا اينجايي چي به سرت اومد ؟ موهاتو شونه كنم ؟ بيا  بيا

دخترت رو آوردم ببيني  ببين چقدر خوشگل شده عين بچگيات و آهسته رخترك رو

بطرف مادرش هول ميده ... دخترك پريد بغلش مامان مامان جون دلم برات تنگ

شده بود اما ليلا نتونست تنگ در آغوشش بگيره ... دخترك يخ زد عقب رفت و

مادرش رو نگاه  آخه دستاي مادرش بسته بود .... مادر ليلا هم انگار نمي فهميد

چكار ميكنه و چي ميگه ... بچه ها توي خونه مرتب بهونه تو ميگيرن حالت خوب

شده پاشو پاشو ببرمت خونه چرا دستات بسته س ؟
لبخندي تلخ تر از هميشه .. ديگه آروم شده بود دستاشو با اجازه پرستار باز كردم

تونست منو بغل كنه و حالمو بپرسه انگار تازه بخودش اومده بود دخترشو بغل زد

و بوش كرد و بوسيدش و پرسيد پسرا كجان؟ ميخوام ازشون خداحافظي كنم  و

مادر ليلا گفت خداحافظي ؟ مگه ميخواي سفركني و ليلا بازم زهر خندي زد و گفت

بگو بيان ... پسرا اومدن علي و محمد كنار مريم خواهرشون ايستادن ليلا دستاشو

باز كرد و اونا پريدن بغلش و ... ماماني كي بر ميگردي خونه ما خسته شديم از

بس كه تو نيستي بابا خيلي بد اخلاقه همه ش داد ميزنه ميگه برين بميرين ...و ليلا

براي آخرين بار بچه هاشو بغل كرد و بوسيد و بوئيدشون و گريه ميكرد گفت

عزيزانم برين خونه مامان بزرگ يا اين خاله خوشگلتون من دارم به يه سفر طولاني

ميرم ... انگار همه چيزو ميدونست ...............
مادر ليلا ضجه ميزنه  مريم كوچولو فرياد ميزنه نه نه نه نبريدش رو صورت

مامانمو چرا ميگيرين نفسش بند مياد من مامانمو ميخوام و سعي ميكرد خودشو

از بغل پرستار پرت كنه رو جسد مادرش ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامانم ديگه مريض نيست خوب شده من و داداشامو بغل كرد و بوسيد بهمون

خنديد نازمون كرد  مامانم خوشگل شده  فقط خسته س خوابيده  و محمد و علي

سكوت كرده بودن و خيلي آروم و مردونه گلوله هاي اشك رو با همون دستاي

كوچولوشون از رو صورت پاك ميكردن.... نمي تونستم گريه كنم ... نميتونستم 

.......