چندوقتيه که چند نفر از دوستام دچار نا اميدی شدن ، يکی دوتاشون هم که فوت کردن ترجيح دادم ايندفعه ا ز مرگ و زندگی چند جمله بنويسم شايد به درد بازماندگان و دوستانم بخوره البته اين جملات مال خودم نيست برگرفته از کتاب در پناه او از جی پی واسوانی است ....

زندگی به نخی بسته است و بسيار نامطمئن ، هيچوقت نميدانيد که مرگ چه زمانی شما را احضار ميکند پس به هيچ چيز وابسته نباشيد هر چيز را همانطورکه پيش می آيد بپذيريد و پيوسته به خدا فکر کنيد بگذاريد که فکر خدا در زمينه آگاهی شما در همه اوقات جاری باشد ....

و اما مرگ ...

مرگ مانند ماری است که پوست می اندازد . انسان نمی ميرد بلکه فقط جسم مادی خود را ترک می کند . ميتوان گفت که جسم مادی مرده است نه خود انسان ، انسان نمی ميرد ، نمی تواند بميرد ....

مرگ مانند غروب خورشيد است وقتيکه خورشيد در اينجا غروب ميکند در جائی ديگر طلوع ميکند و در واقع هيچگاه خورشيد غروب نميکند به همين ترتيب مرگ هم فقط يک توهم ظاهری است .

آنچه در اين دنيا مرگ تلقی ميشود در دنيائی ديگر تولد است ، زيرا زندگی نهايتی ندارد ...

شايد بعضی هاتون بگين چه کسی از اون دنيا اومده يا مرده و بعد زنده شده منظورم همان خواب جسم است ولی من يکی به اين موضوع معتقدم ...

معتقدم که جسم فيزيکی پس از مرگ ما که جسم ديگری است و روح در مرحله بعدی به درآن جسم ميرود که نامش((قرينه اثيری)) است و از ماده ای بسيار ظريف و اثيری تشکيل شده است ...

فعلا بحث را طولانی تر نميکنم تا نظرات شما دوستان عزيزم چه باشد؟