او پرواز كرد

يه روزی بايد رفت ولی برای بازماندگان تحمل و طاقتش سخته ...

سخته که براتون از مرگ بگم ، سخته براتون قصه مصطفی مهربون رو بگم . بگم که پر کشيد و رفت تا به معبودش ملحق بشه ...

چهارشنبه شب ۱۹/۱۲/۸۳ساعت يازده و نيم شب ... صدای زنگ تلفن ..........

.... مصطفی مرد ... سکته کرد .... سکوت من .........صدای شيون از خونشون ....... باور نميکرديم  .... بهت زده .... فرو خوردن بغض و ترکيدن بغض ..........

خدايا نه....

چرا او ؟ جوان بود ، دخترکش کوچولو ، همسرش جوان ... وای

خدايا بازهم گلچين؟

آخر او خيلی خوب بود خيلی ، برای من تنها يک پسر دائی همسرم نبود ... از روزی که وارد خانواده شان شده بودم يک يار يک همراه يک دوست و مهمتر از همه نزديکتر از برادرانم بود ...

او درد را ميشناخت و در مقابل دردها و تالمات هميشه لبخندی محزون بر لبانش بود ، او يک عارف بود ...

مصطفی و همسرش تنها دو همسر نبودند اونها پرنده های عاشقی بودند که از کودکی يکديگر را عاشقانه ميستودند آخر عقد آنها در آسمانها بسته شده بود . دختر عمو و پسر عمو ... همه ميگفتند چه زوج زيبائی ،چقدر بهم ميايند ، هردو قد بلند هر دو خوشگل هردو مهربان ... خدا دخترکی به آنها داد که مثل شقايق بود ...

او هميشه همسر و فرزندش رو کبوترای عاشق صدا ميزد ...

او خيلی خوب بود خيلی ... با رفتنش بار سنگين تحمل و رنج دوری را بر دلمان گذاشت .... 

اينروزا چشمه چشمای فرزانه خشک نميشه ... ميگه ای بی وفا رفيق نيمه راه شدی ؟ ما که هنوز خيلی کار داشتيم من حالا به رومينا چی بگم ؟ چطوری بی تو بزرگش کنم ؟ چطور بی تو بمانم؟

تو به معبودت رسيدی ... تو پرواز کردی ... من چه کنم در قفس زندگی ؟ زمين برام تنگه ، نفسمو ميگيره ، مصطفی هوای زمينی پر از گرد و خاکه ......

آره مهندس مصطفی رضا پور ... برادرمان ، نور چشممان ، يارو همراهمان ، پرواز کرد همچنان که هميشه ميگفت : مرغ باغ ملکوتم  نيم از عالم خاک .... دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم .........

حالا نميدانم وقتی دلم از همه جا ميگيره به کی تلفن بزنم و باهاش حرف بزنم  ، به چه کسی از بيوفائی مردمان بگويم ... چه کسی مرا آرام خواهد کرد؟ چه کسی مرا به صبر و بردباری دعوت خواهد کرد؟ 

باورم نميشود .... هنوز باور ندارم ... هنوز