عاشقان را سر شوريده به پيکر عجب است ............ دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است

چقدر زود وساده گذشت ۴۰ روز و اربعين از راه رسيد ... دلهای شما حسينی ،نيت شما کربلا

-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ*ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-

دنيای سايه ها....
شب به روی جاده نمناک ،سايه های ما ز ما گويی گريزانند
دور از ما در نشيب راه ،در غبار شوم مهتابی که ميلغزد...
- سرد و سنگين بر فراز شاخه های تاک ،سو ی يکديگر به نرمی پيش ميراند

شب به روی جاده نمناک در سکوت خاک عطرآگين
ناشکيبا گه به يکديگر می آويزند سايه های ما.......
ــ همچو گلهايی که مستند از {شراب شبنم دوشين}
گويی آنها در گريز تلخشان ازما
نغمه هايی را که ما هرگز نميخوانيم
نغمه هايی را که ما با خشم
ــ در سکوت سينه می رانيــــــم .....

زير لب با شوق ميخوانند ...ليک دور از سايه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان ؛از جدايی ها و از پيوستگی هاشان

جسمهای خسته ما در رکـــــود خويش
ـــ زندگــــــــی را شکل ميبخشـــــــــد

ای هزاران روح سرگزدان
گرد من لغزيده در امواج تاريکی
ســـــــايه من کــــــــو؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم

سايه من کو؟
سايه من کو؟
من نميخواهم ...
سايه ام را لحظهای از خود جدا سازم
من نميخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
يا بيافتد خسته و سنگين
زير پای رهگذرها ....

او چرا بايد به راه جستجوی خويش
روبه رو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر دروديوار هر خانه؟
اوچرا بايد زنوميدی
پا نهد در سرزمينی سردو بيگانه؟!

آه .. ای خورشيد
سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

از تو می پرســـم :
تيرگی درد است یـــا شـــــــادی؟
جسم زندان است يا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چيست؟
شــــــــب
سايه روح سياه کيست؟

او چه ميگويد؟
او چه ميگويد؟
خسته و سرگشته و حيران

می دوم در راه پرسش های بی پايان

زنده ياد فــــــــروغ فرخـــــزاد ....