درينگ ... درينگ ...

الو؟! بله‌؟! ...

هق هق گريه ...بی امان گريه ميکرد...

چی شده ؟! چرا گريه ميکنی ؟بگو ديگه دلم ترکيد ... چته؟

سعی ميکرد حرف بزنه اما گريه نميگذاشت وسط گريه...بريده بريده

گفت: احمق ،بيشعور، نفهم ....

تعجب کرده بودم !! فکر کردم با منه ...

دوباره گفت : آره عين احمقا ميمونه ... چقدر وقتی اينجوری ميکنه شکل احمقا ميشه ...

آره راست ميگه .... يهو يادم اومد ... احمق ، بيشعور ، نفهم بی عقل ... خودش ميگفت هميشه ميگفت ...

چرا ؟ چون از جمله ای که گفته بودم خوشش نيومده بود چون از شعری که سروده بودم متنفر بود هرکاری که ميکردم ايراد داشت هر حرفی ميزدم بيخود واحمقانه بود ... اصلا براش قابل قبول نبودم خودم رو ديگه پيدا نميکردم کمکم باورم شده بود که احمق و بيشعورم ... خيلی دير فهميدم دليل اين حرف و حديثا چيه خيلی دير متوجه شدم چرا منو جلوی ديگران تحقير ميکنه ... خيلی دير ... ميدونی دليل اصليش چی بود ؟ حسادت حسادت ... اون بی دليل به من حسادت ميکرد ...

ميدونی چيه ؟ چرا دارم اين حرفا رو بهت ميگم ؟ گفتم نه ...

فقط حرف بزن تا آروم بشی ...

- امروز تلفن زد بعد از اينهمه سال بعد از اينکه تموم جوونيم از دست رفت ... گفت : ميخوام بيارمت پيش خودم ، دارم برات دعوتنامه ميفرستم ... کاراتو بکن ... بچه ها منتظرن ... دلشون برات تنگ شده ، دل منم برات تنگ شده ...

صداش ... لهجه داشت انگار فارسی رو فراموش کرده بود ...

نميدونستم چی بگم ؟ خوشحال باشم يا نه؟ بچه هام دلشون برام تنگ شده بود ؟ خودشم ؟!!

هی هی هی جوونی کجائی که يادت بخير ... اينهمه سال در سکوت و تنهائی ... حالا؟ حالا که ديگه چيزی ازم نمونده ؟ حالا که يه عالمه دوست و خونواده پيدا کردم ؟ حالا که بچه های زيادی منو مادر خودشون ميدونن ؟ و چشم به راهم هستن ؟

آخر خدايا چه حکمتی در اين کارت بوده ؟

بيگناه بی هيچ تقصيری دور انداخته شدم ... کنار گذاشته شدم ... چند سال طول کشيد تا فهميدم چطور بايد تنهائی زندگيمو بگزرونم چطور بايد تو خونه ای که ۵ نفر زندگی ميکردن حالا بايد به تنهائی درو ديوارشو نگاه کنم ... سال اول برای پنج نفر خريد ميکردم و پخت و پز ... و .....

حالا که با اين حال و هوا خو گرفتم چرا ياد من افتادن ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چه تغييراتی ايجاد شده ؟ اونا که همشون خوشن صاحب يه زندگی خوب و مرفه ... اين من بودم که با دست خالی با زندگی مبارزه کردم ، سوختم و ساختم به اميد پشيمون شدن و برگشتنشون ...

حالا از من چی ميخوان ؟ خيلی برام عجيبه خيلی عجيبه ...

تو بگو چکار کنم ؟ برم ؟ بمونم ؟ بگم نه نميآم ؟ بگم باشه ميام ؟‌

اگه بگم نه که سالها صبر و انتظارم رو برای شنيدن اين حرف و اين لحظه زير پا گذاشتم دعاهائی رو که به درگاه خدا کردم چی؟ نذرهايی که کردم ؟ بهشون پشت کنم ؟ به عقايدم به ايمانم ؟

اگه هم بگم آره ... غرورم چی ميشه ؟ زندگی سوخته و از دست رفته ام چی ميشه ؟ توهين هائی که بهم کرد تهمت هايی که بهم زد؟اون زن لهيده که تو سينه اش يه دل پاره پاره اس بازم آدم ميشه ؟

بگو چيکار کنم ؟ آبجی ؟ ديگه نميتونم کار کنم نميتونم فکر کنم ...

همه چيز مثل فيلم سينمائی از جلو چشمام رد ميشه ...

مغزم کار نميکنه .. تو بگو يه چيزی بگو يه جوابی بده ؟! قراره که ماه آينده دوباره تلفن بزنه و ببينه چه تصميمی گرفتم ؟‌

آبجی کمکم کن ...

گفتمش يه کمی صبر کن فکر کنم ببينم چکار بايد بکنيم ؟

((( و حالا از شما دوستانم میپرسم راستش منم نميدونم کدوم راه درست تره ؟ چون در لحظه لحظه های دردش و تنهائياش کنارش بودم همه چيز رو از نزديک شاهد بودم شما دوستان عزيزم در پاسخ به من و دوست خوبم کمک کنيد در تصميمم گيری ))) منتظر همفکريتون هستم ...

دوستای خوبم ببخشيد که ايندفعه اين متن رو انتخا ب کردم چون واقعيت داره و در ترديد هستم که اشتباه نکنم از شما عزيزان کمک خواستم قبلا از محبت همه تون سپاسگزاری ميکنم .