در نظر است  ختم قرآن براي زنده ياد حاج محمد رضا آقاسي داشته باشيم كه ثواب آن هديه شود به روح پر فتوح زنده ياد حاج محمد رضا آقاسي . لذا دوستان و عزيزاني كه تمايل دارند در اين امر معنوي شركت كنند. تقاضا مي شود لطفاٌ آماده گي خود را بوسيله ايميل به آدرس info@hajhamid.com اعلام تا جزء تخصيص يافته به آنها اعلام شود. شايان گفتن است در اين برنامه براي هر فرد يك جزء از كلام الله مجيد در نظر گرفته شده كه قاري محترم مي بايست تا قبل از چهلم اين زنده ياد آن را قرائت نمايد.

 

شانزدهم خرداد که ...

کجائی بابا دلم برات تنگ شده از قفس تنم خسته شدم

خرداد ماه که ميشه دلتنگي هام بيشتر ميشه هرچي که به شانزدهم خرداد نزديکتر ميشيم
بيشتر دلم ميگيره عزيز دلم بهترينم دوستم رفيقم شفيقم تکيه گاهم  رو تو اين روز از
دست دادم . خيلي دوستش داشتم خيلي هميشه يارم بود . هر وقت دلم ميگرفت ميرفتم 
سراغش بغلش ميکردم و سرمو روي سينه ستبرش ميگذاشتم بوي تن شو با تما م
وجودم مي بلعيدم مي بوسيدمش اونم نازم ميکرد دلداريم ميداد . هروقت از همه دنيا
غصه ام ميگرفت او بود که خريدار غم و دردم بود اصلا تمام آرامش من در وجود او
خلاصه ميشد . يادمه وقتي که چشمام پر از اشک ميشد و ميخواستم بلند بلند گريه کنم
ميگفت : تو يه شير زني نبايد بزاري صداي گريه تو کسي بشنفه اين براي نوه و نتيجه
دليراني که اجدادت بودن ننگه ،تو از تبار جنگاوراني هستي که همه بخاطر ضعفا و  وطن
جنگيده اند و لي هرگز در مقابل سختي خم به ابرو نياورده اند هرگزاشکشونو کسي نديده
 
  نگذاشتن که دشمن شاد بشن ميگفت : تو مثل مادرم هستي محکم و با اراده ... مثل
 يک مرد قوي و استوارو مثل يک زن با اراده و مصمم و خانم ... پس نگذار هيچکس
 يا هيچ چيزي تو رو بشکنه  او را عاشقانه دوست داشتم روزاي آخر عمرش ديگه نمي
تونست هيچ چيزي بخوره حتي آب هم از گلوش پايين نميرفت تنها کسي که ميتونست
و اجازه داشت بهش شير يا آب بده اونم با قطره چکون يا پنبه آغشته به آب يا شير، من
بودم فقط از دستاي من قبول ميکرد و با باز و بسته کردن پلکهاش تشکر ميکرد و يا
با نگاهي محبت آميز... خداي من چقدر مهربان بود آخرين شب بالاخره زبان کشود
خيلي وقت بود حرف نزده بود ولي شب آخر از همه خداحافظي کرد و حلاليت طلبيد
خصوصا از مادرم ... همه غمگين بودند چون واقعا مرد بزرگواري بود آزارش به
هيچکس نرسيده بود دستگير خيل زيادي از مردم بود . سر مزارش کسائي اومده بودن
که ما اصلا نمي شناختيمشون اما همه شون از محبتهاش و کمکهاش و مهربوني هاش
حرف ميزدن و اين باعث افتخار ما بود .... هنوزم وقتي محله قديمي مون ميرم همسايه
هاي قديمي اونائي که زنده هستن و يا فرزندانشون و يا مغازه دارهاي اون محل  ازش
ياد ميکنن و ميگن خدا بيامرز مرد خيلي خوبي بود بچه هاي خوبي هم تربيتت کرد
روحش شاد ، خدا بيامرزدش  ... و همين برايم يک دنيا ارزش دارد که همه به نيکي
از او ياد ميکنن
............
خيلي دوستش داشتم و هرسال توي همين ماه درد و غمم فزون ميشه انگاري دوباره
ميخوام از دستش بدم دلم براش تنگ شده ، اما ميدونم جايگاهش خوبه ميدونم روحش
آزرده نيست چون خوابشو ديدم .... باباي مهربونم دلم براي بوئيدن بوي تنت تنگ شده
دلم براي آغوش پر مهرت تنگ شده ، دلم براي اون نوازشهاي لطيفت تنگ شده ، حتي
دلم براي اون روزائي که منو از طبقه سوم خونه ميکشوندي پايين که يه استکان چاي
برات بريزم درحاليکه ماما بغل دستت بود و يکي دوتا از خواهربرادرا نزديکتر بودن
و تازه فلاکس چاي هم کنارت بود  و من اعتراض ميکردم و تو ميخنديدي که مزه داره
از دست دخترک عزيزم چاي بگيرم ... براي اون لحظات هم دلم تنگ شده  براي بهانه
گيريات هم دلم تنگ شده ... بابا خيلي دلم برات تنگه ... خيلي