شب خاموش بود خاموش تر از ستاره های آنطرف ... آن دورترها ...

سکوت و تنهائی و فريادی که در گلوی خفته شب خاموش ميشد

همان وقت که ستاره ها شبهای عاشقی را می شمردند

و اشک من  گرچه بی رنگ تر از آئينه بود و از غنچه‌ی دلم تنگ تر ... اما می شکست ،

فرو می ريخت .

و دل بينوای مرا در فشار پنجه های قوی خويش بيشتر از قبل می فشرد...

همين ديشب بود که سازم شکست ... اما ای سازشکسته باز هم بنواز برای اين دل شکسته...

************

از ما که گذشت ای فلک مددی کن  از عاشق ديرينه ی خويش يادی کن

بر حال زار زائرت زاری کن  از دست خدای عشق فريادی کن ...

عمريست که در فراقت سراپا سوخته ام ... بيمارم و تبدار و تشنه لب ...

از اين سوخته يادی کن   برای شفای اين بيمار .... دعائی کن .........

در اين شبهای پر سوز و گداز عاشقانه خويش مرا هم در دعاهايتان بی بهره نگذاريد

ملتمس دعای يارانم

آسمان مرا در بر گیر