دخترکوچولوی من بزرگ شده ... کارای منحصر به فرد انام ميده ، گاهی فکر ميکنم هنوز همون دختر کوچولوی تپل مپل و سفيد برفيه که وقتی لپاشو می کشيدی جای انگشتات می موند روی گونه هاش اين چند وقت اخير مسائلی پيش آمده بود که ديگر من اون مامانی قبلی نبودم خصوصاٌ اين هفته آخری ...

چند روزی بود که هستی توی دفترچه های تلفن گشت و گذار می کرد و مرتب با تلفن حرف می زد تا من می اومدم يا قطع می کرد يا می رفت يه اتاق ديگه راستش يه خورده از اين کاراش دلگير شده بودم و نگران فکرکردم پای عشق و عاشقی در ميونه آخه من و اون خصوصی ترين مطالبمون رو به هم می گفتيم نمی دونستم موضوع چيه که داره از من پنهونش می کنه مرتب می پرسيدم دخترکم مشکلی داری ؟ می گفت نه مامان نگران نباش چيزی نيست خلاصه آخر هفته قبل يعنی ۱۵/۴/۸۵ معلوم شد که جريان از چه قراربوده ....

گفتم که خيلی دلگير بودم و خسته ... يکی از دوستائی که من عاشقش هستم بعد از چند روز سکوت يکی دوتا اس ام اس فرستاد ته دلم شاد شدم .يه جوک فرستاده بود که لبخندی بر لبم آورد اما همچنان در خويش غرق و خودمو تو اتاق حبس کرده بودم .تنها کسی هست که من پيامهاشو در هر شرايطی باشم ميخونم و در بدترين حالتم هم جواب تلفنشو ميدم ،چون واقعاً برام عزيزه. براش پيغام فرستادم که دلم گرفته و ميخوام برم امامزاده صالح تو هم ميآئی ؟ نوشت که خونه بمونی بهتره و نپرس چرا ؟ بهش گفته بودم که دخترم مهمان داره و منم حوصله ندارم تازه انقدر اخمو بودم که همه فکر ميکردن بخاطر اوناست و مهمونی .درحاليکه موضوع چيز ديگه ايی بود ... بهر حال چون حرف اون برام حجت بود و براش ارزش زيادی قائل بودم گفتم چشم هرچی تو بگی ، می مونم . ...

و اما .... مهمونی ....

هستی اين سوراپرايز را برای من انجام داده بود با اينکه ۵ روز از تولدم گذشته بود... خانم گل برای آخر هفته دوستای منو دعوت کرده بود اونم چه کسائی رو ...

از ديدن تک تکشون دچار شوک شده بودم آخه چطوری اونا رو پيدا کرده بود..

دخی رو ۲۱سال نديده بودم و آدرس و تلفنشو نداشتم . از مهرنوش ۵ سالی خبر نداشتم ،مژگان ۳ سال هايده يکسال و نيم ... ديگه الهه و اعظم و ناديا ... زهرا که نويسنده وبلاگ سايه صبور بود و دوست قديمی که يکسالی هست رفته ترکيه و از اونجا بهم تلفن زد و با بقيه دوستائی هم که ميشناخت حرف زد...

اما بيچاره هستی برای ۳۰الی ۳۵ نفر تدارک ديده بود . کيک بزرگی بشکل بادبزن سفارش داده بود .کلی غذا و يه دسر مخصوص درست کرده بود .و از اين عده ای که گفته بودن صد درصد ميان حدود ۱۲تا ۱۵ نفر اومدن که شامل افراد بالا و بقيه هم همکارای صميمی من سعاده و نازنين و صنم و اديبه ميشدن ... اولش خيلی حالش گرفته بود ولی بعد با همين عده اونقدر سرمون گرم شد که فراموش کرديم چرا بقيه بی معرفتی کردن....

اما با تمام اين شادمانی جای اون عزيزی که اولش گفتم براتون خيلی خالی بود... هميشه نبودن او در جمع ما يا کنارم باعث ميشه احساس کمبود و نقص داشته باشم . دلم ميخواد هميشه باشه ...

بهر حال از هستی ممنونم ... تازه پنج شنبه فهميدم که دختر کوچولوی من بزرگ شده . ...