اول ببخشيد که يه مدت نتونستم بنويسم مگر اينکه مريضی مانع نوشتن من بشه

يه قصه خوندم که منو خيلی يادتو انداخت رفيق !کجايی؟ که دلم خيلی برات تنگ شده

کی ميدونه که کی بايد آواز خوند ؟ کی ميدونه که يه حنجره ، کی به دل ميشينه ؟

نشونی دلی که يه دوست يه رفيق اونو پيدا کرده باشه چيه؟از ميون همه کسايی که باهات
يارو دوست و رفيقند ، کدومشون راستی راستی اهل دلند؟؟

ميدونی، تو که تنهايی، يه رفيق تو زندگيت کم نداری؟ يه رفيق که چفت دلتو وا کنه ، بتونی جلوی چشای روشنش سفره دلتو ، بی رودرواسی پهن کنی ، عکس دلشو بی روتوش و دست کاری ، تماشا کنی ،يکی که نخوای حبسش کنی ، بند به حلقش بندازی و راه نفسشو ببندی، يکی که ديدنش شارژت کنه که وقتی ميره تا مدت ها خاطره ديدنشو ،مزه مزه کنی ، يکی که از هم خسته نشيد و کنار هم رو ريل زندگی موازی، رکاب بزنيد ، يکی که نخواد تو رو فقط واسه وقتای بی حوصلگيش مصر ف کنه يا از تو مثه جالباسی استفاده کنه هر وقت رخت چرکی از غم و غصه و پريشونيش داشت بهت آويزون کنه يکی که تو رو حروم نکنه ...

هر چی بيشتر بهش توجه کنی بيشتر رشد کنه ، قد بکشه ، بالا بره يکی که وقتی بالا رفت دست تو رو هم بگيره و وسط راه جات نذاره ...

اگه يه همچين گوهری به تورت خورد واسه نگه داشتنش بپا خطا نکنی نبايد واسه حفظش تلاش کنی بلکه باهاس ياد بگيری چطوری ازش مراقبت کنی نبايد دورش حصار بکشی و واسش قفس بسازی نبايد بگی ...

خلاصه نذار مثه ماهی از دستات ليز بخوره بهش پنجره بده و يه تيکه آسمون واسه پريدن ......