دليل اين همه رنج چيست؟
 
علت اينکه, خدا اجازه مي دهد که در دنيا اين همه درد و رنج و مشقت وجود داشته باشد چيست؟
 
داستان کوتاه زير اين موضوع را روشن مي کند.


مردي به آرايشگاه رفت تا آرايشگر موهايش را کوتاه کند.
 آرايشگر که مشغول کار شد طبق عادت هميشگي با مشتري شروع به صحبت کرد.
  درباره موضوعات مختلفي تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسيد. 

 آرايشگر گفت:
 « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.» 

مشتري پرسيد: «چرا اينگونه فکر مي کني و عقيده داري؟»
آرايشگر گفت « کافي است پايت را از اينجا بيرون بگذاري
 و به خيابان بروي تا دريابي که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد
چرا اين همه آدم هاي مريض در دنيا هست؟
 اگر خدا هست وجود اين همه کودک آواره, يتيم به چه معني است؟
اگر خدا هست پس  نبايد رنج و مشقتي وجود  داشته باشد.
 من نمي توانم تصور کنم خدائي که همه را دوست دارد اجازه دهد اين وضعيت ادامه داشته باشد."
 مشتري لختي فکر کرد, ولي نخواست جوايش را بدهد مبادا  مشاجره اي در بگيرد.
 بعد از اتمام کار وقتي مشتري آرايشگاه را ترک کرد درست همان لحظه مردي را با موهاي بسيار بلند و ريش هاي ژوليده و بسيار کثيف ديد.
 مشتري به آريشگاه برگشت و به آرايشگر گفت:" آيا مي داني که در دنيا ابداٌ  آرايشگر وجود ندارد؟»

  آرايشگر گفت «چگونه چنين ادعائي مي کني,
 در حالي که من اينجا هستم و همين چند دقيقه پيش موهاي ترا اصلاح کرده ام؟» 
مشتري ادامه داد:نه ، نه  ...
 «آرايشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمي به آن شکل و شمايل با آن موهاي بلند و ژوليده وجود نداشت»
 و  اشاره کرد به همان مرد کثيف و ژوليده که حالا داشت از مقابل آرايشگاه عبور مي کرد .
 آرايشگر گفت:

«نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پيش من نمي آيد؟» 
 «دقيقاٌ همين طور است» مشتري تأييد کرد .

« و نکته همين جاست, خدا هم وجود دارد.
 دليل وجود اين همه مصائب آن است که مردم به سوي خدا روي نمي آورند و دنبالش نمي گردند.