آزمون اول

یکی از دوستان پیغام داده بود که مامانی نوشته های قدیمیت رو بیشتر دوست داشتم و کاش مثل اونوقتا از شیطنت ها و اتفاقات مینوشتی و بعد یه نتیجه گیری اخلاقی مینوشتی . مدتی تو فکر این بودم که خودمم با اون نوع نوشته ها بیشتر عجین بودم تصمیم گرفته بودم چند تا آزمایش از حوالی زندگی و اجتماع داشته باشم و یه کمی پُر رو  بشم ببینم چی پیش میاد هرچه باداباد و این نوشته یکی از همون آزمونهاست اگه عمری باقی بود بقیه اشو هم مینویسم .

بر اساس خستگی مفرطی که داشتم یکروز تصمیم گرفتم صبح بیشتر بخوابم و دیرتر به محل کارم برم اونم برای ٢۵ دقیقه خواب عمیق که برابر بود با ٢۴ ساعت چشمک و باعث شد یکساعت منتظر وسیله نقلیه بشم خلاصه سوار اتوبوس شدم خیلی شلوغ نبود وارد که شدم با کلی چهره قاب گرفته ی شیش در چهار  روبرو شدم گاوچرانخمیازهساکتناراحتسبز. شیطنتم گل کرد شیطانو بی اینکه بخوام سوژه ای واسه خنده داشته باشم یکی دوبار صدای خنده در آوردم ، نفراتی ؛ بعد از بار ِ دوم متوجه صدا از طرف من شدند تعجبخیلی موءدبانه فیگور خنده ی آنچنانی را با نشون دادن نیشم تا بنا گوشم نیشخندبی صدا آغاز کردم و نگاهشون کردم و منتظر عکس العملها بودم سوالتعدادی سر در گوش هم نجواکردند و باهم خندیدند (لابد فکر میکردن با یه دیوونه ی شیک و پیک روبرو هستند ) تعدادی هم بی اختیار لبخند و بعد خنده ای عمیق تر و بقیه بی اینکه بدونند اصل قضیه چیه از خنده اطرافیانشون شروع به خندیدن کردند ، ته ِ اتوبوس چقدر زیبا شده بود خنده های از ته دلی که از یک خنده ی مصنوعی بوجود آمده بود ؛ کسی نمیپرسید چرا میخندیم اما دیگه همه میخندیدند همان چهره هایی که پُر از اخم بود یا سخت تو فکر فرو رفته بود یا با بغل دستی مشغول غیبت بود و یا گرفتار مشکلات و کشتی های غرق شده اش بود ....

حالا دیدید چه راحت میشه لبخند بر لبها نشاند و شادی ، بر دلها؟

عزیزانم ما انسانها بجای اینکه از بارزندگی همدیگه کم کنیم می آئیم و از کاه ، کوه میسازیم ، همدیگه رو ناراحت میکنیم ، روزمون رو با دلگیری و گرفتگی آغاز میکنیم و این باعث میشه که همیشه دچار خود درگیری و مشکل باشیم درحالیکه میتونیم شادی و خوشی را برای خود و اطرافیانمون با یه حرکت خیلی کوچک با یک کلمه ساده با خوب فکر کردن در مورد دیگران و...... ایجاد کنیم .

زندگی مثل پیانو است ، دگمه های سیاه برای غمها و دگمه های سفید برای شادی ها ، اما زمانی میتوان آهنگ زیبائی نواخت که دگمه های سیاه و سفید را باهم فشار دهی.

/ 33 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا

خانم خوشکله سلام وقتی این مطلب را خواندم و چهره نازنیت را تجسم کردم کلی قربون و صدقه ات کردم. خانمی با زحمتهای من چطوری؟چقدر بهم خوش گذشت کاش روزی دوباره ببینمت خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم[قلب]

اميرحسيني

سلام.وقتتون بخير. پيشاپيش ميلاد بانوي بزرگوار عالم حضرت زهرا و روز پرشكوه مادر رو بهتون تبريك ميگم. انشاءا... كه هميشه در سايه عنايات فرزند عزيزش مهدي موعود شاد و سربلند و پيروز باشيد

قطره

[گل][لبخند] ممنون از حضورتون و جواب سوالم. موفق باشید .

بهداد

سلام ممنون هرکسی لبخند کوچکی به لب کسی بیاره خدا هیمشه لبخند را از لب شبرنمیداره موفق باشی

یاکریم

سلام مامانی هستی مهربان روزتون مبارک باشه بانو ممنونم از حضورتون و توجهی که نشون دادید سعی می کنم از تجربه شما کمال استفاده رو بکنم گرچه بعضی وقتها تحمل و خستگی ناپذیر بودن واقعا مشکله اما به لطف خدا و دعای خیر شما ایشالا تا بازنشستگی راستی یادمه من وبلاگ شما رو زمانی که درنگ رو می نوشتم سر می زدم و شما هم همینطور اما مدتی از دنیای مجازی دور شدم و دوباره با وبلاگ جدیدم برگشتم این دفعه منو از کجا پیدا کردید ؟ [قلب]

یاکریم

این مطلبتون هم واقعا موافقم برای من هم گاهی پیش میاد که به ادمای دور و برم لبخند می زنم و بعداز مدتی انعکاسشو در چهره شون می بینم و حس می کنم یه انرژی و حس خوب بین ما پراکنده میشه [شوخی]

یاکریم

اوه شکلکش اشتبا شد ببخشید [خجالت]

رضا حبیبی

سلام مامانی هستی عزیز راستش بعد از مدتی دوری از وبلاگ نویسی دوباره تصمیم به نوشتن گرفتم البته در اصل یه مقدار دل و دماغ دار شدم خوشحال می شم اگه به وبلاگ من سری بزنید شاد زی

نازنین پسر

سلام مجدد مامانی هستی وبلاگ رو به مطلبی تحت عنوان "فاصله ها" به روز کردم منتظر شما هستم ... حتما سر بزنین سر بزنید [گل]