نکته در متون ...

 

آدمهايی هستند كه دنيا را روشن تر ميكنند، تنها بخاطر حضورشان در دنيا

 

صبح بهاری

زندگی يك صبح بهاريست . اگر دوستی داشته باشی ، كسی كه با او راه بروی با او حرف بزنی به جانبش رو كنی 

زندگی يك صبح بهاريست  . اگر دوستی داشته باشی ، تا كمی آفتاب را با او قسمت كنی ، كه تو را ياری دهد . پس ... حالا تا هميشه ترا ياری هست .

آنان كه آفتاب را به زندگی ديگران هديه می دهند خود نميتوانند كه از آن سهمی نبرند ...

رفاقت

همانند زنجير طلاست  حاصل كامل ترين قالبهای خداوند كه به هر حلقه ، لبخند ه ای و خنده ای و اشكی  ، و نوازش دستی وكلامی به شادمانی ...

دوسـت

دوست موجود نازنينی ست كه داوودی هايش را برای تو می چيند ، پيش كش ميكند و انديشه ی سودا ندارد ، و غنچه هائی را كه از دست ميدهد ، هيچ نمی بيند  اما تو شه دوستی را قدر ميدارد و بهترين های خويش را باتو می دهد و هم ... باز دوباره می كارد...

دوستی

دوست آنست كه توی تاب آدم را تاب ميدهد ، روی نردبان ترا بالا ميكشد، دستی به پشتت ميزند ، و در آغوشت ميگيرد و خداحافظی ميكند ...

آنان كه اين موهبت را دارند تا دوستی بيافرينند متبركند، و آن خود هديه ايست از جانب خداوند . بسيار است آنچه بدين معنا می گنجد ، ولی بالاتر از همه ، قدرت آنست كه آدمی از خود بيرون شود ، و با درون ديگری آنچه را كه شريف است و عزيز تواند بود ، بستايد و دوست بدارد ...

دنـــــــــــــيا

هر وقت كه دنيا بزرگ و پيچيده مينمايد لازم است بياد داشته باشيم : آرمانهای بزرگ جهان همه در جائی به همسايگی خانه ای ، شكل ميگيرد...

سخاوت

همه قلبها گرمتر ميشود به حضور او كه خود را نمی جويد، و رايگان ايثار ميكند تنها به عشق ايثار ... و عزم آن نميكند كه محصول برای خويشتن برگيرد .

لبخنده ات به سلام ، پيمانی بود و درآمدی به كردار سخاوتمندانه و كلامی به مهربانی .

به فراخی دلت مهمانخانه هايی زيبا بود ، آنها را به طلوع و پرنده برگشا ...

 

/ 36 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

و شايد آرمان ها هنوز شکل نگرفته فراموش می شوند...و دلها... چه ساده به بازی می گيريمشان....بارانی باشيد.

نازي

سالم ماماني. يه فكري واسه اين دخترت بكن. دارم ميميرم ماماني. هرشب همون وضعه... ماماني نمي خواي از ته دل خدا رو برام صدا كني؟ نمي خواي به خدا بگب دخترت حالش چقدر به و به كمك و آرامش خدا احتياج داره؟ مامانيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

zorba

سلام... افتاده بودم به دوره گردی و سر زدن به دوستات قديمی ای که ميومدن توی بلاگم.... الان اينجام..خوشحالم که هنوز مينويسيد و بلاگتون بوی تازگی ميده... شاد و سرفراز باشی/ روی نوشته تون هم نظری ندارم بدم.. فقط بايد اونها رو بکار بست تا اثرش رو ديد... شاد باشيد

نازي

سلام عرض شد ماماني. با زحمت ها از همه نوعش؟؟؟

گندم

سلام عزيزم...اميدوارم که خوب باشی...من بعد از مدتها ديروز صفحه ی کامنتهام باز شده....خوشحال شدم که ديدمت....موفق باشی....با سلام.

گندم

زمستان است...سرها در گريبان است...کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را...بلی زمستان است...زمستان...روزگار قحطی وجدان...چنان سرمای برانی که برده زهره ی انسان و تيغ تيز سوز سردی آن بديده آب زهر جهل ناپاکان...کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را...ولی گرمای يک آتش تسلی بخش اين سرمای سوزان است...همان آتش که جمعی گرد ميگردند به دورشوبا دستان يخ بسته کام ميجويند ز نوشش...و اين آتش همان عشق است.... و این آتش همان عشق است که جز ان نبوده است هیچ چیزی لایق انسان...و کانونش همان جان است...که چون سوزد همی گرما تراور سوی اطرافش.و چون شعله کشد هم دم لهیبش بسازد مرحمی بر زخم آن سرمای سوزان...بماند عاقبت یک تل خاکستر ز جانی که سوخت در آتش...ولی خاکستر این کیمیا آتش به ارزش برتر از هر گوهری باشد که چشم جاهلان دیده است...و آن جانی که بندد دل به این دنیای فانی هم او سایه است...سایه زان معنای عرفانی که نامش مینهند جان.همین جان هم بسوزد زآتش عشق ولی در عاقبت یک تل ز خاکستر بماند که او هم نیست خاکستر ولیکن سایه ای از رنگ خاکستر.

شالیزار

سلام مامانی هستی ...مثل دخترت لطيف و مهربونی .. آخه ميدنين من تازه با دخترتون آشنا شدم ... وبلاگتونم با طراحی بساير قشنگش .. دوستداشتنيه ... براتون آرزم ميکنم هميشه شاد باشين .... اما کاش ميدونستم شما اهل کجا هستين ... چون دلم ميخواد آشپزی غذاهای محلی تونو ياد بگيرم ... تو رو خدا هميشه بنويسين ... وبلاگتون آرام بخشه .... اگه پيش منم بياين ممنون ميشم ....به اميد ديدار.