زمزمه .....


ایام ؛ ایام ِ فاطمیه است و غم بر دلهایمان مستولی بالهای مرغ دل ؛ شکسته است و  چشمانمان بارانی ، عجب اندوه بزرگی است درک ِ قصه ی دلسوخته ایی بنام مادر... که مادری عاشق بود و همسری دلسوز ، قصه ی زنی بزرگ از بنی هاشم ....
سکوت بخاطر شوهر در مقابل سیلی نامرد،  بغض فروخورده بخاطر فرزندی که  میخواهد سیدالشهدا شود و دردی پنهان از شکستن پهلو , بخاطر جگرِ پاره پاره فرزندی که گرفتار مکر زنی و دسیسه ی یزیدیان  میشود,صبری وافر بخاطر دختری که میخواهد واقعه کربلا را به گوش جهانیان برساند ...خدایا چگونه فریادش را در گلو ساکت کرد وقتی دشمنان  همسرش را دست بسته سوی خصم میبردند و او که شجاع ترین شجاعان نامیده میشد ، سکوت کرده بود پس او چگونه میتوانست آلامش را بروز دهد در حالیکه رسم این بود : فریاد در چاه .........

یا زهرا (س)

یا فاطمه (س )

یا ام ابیها  (س)

*****
بر مدار عشق؛ ناگفته های بغض خاموشم به مناجات نشسته است .
ای مهربان بنواز ساز خدا را  ؛تا دیده ام  بینا و گوشم شنوا و زبانم گویا شود .
بنواز تا دیگر دلشکسته ای نبینم و همای سعادت را بر بام وجود تمامی انسانها ببینم .
پس بیا و مرا با آیین دلهای مومن آشنا کن و عطر اقاقیا را بدست الهه ی عشق بده تا در اطراقگاهِ بهشتی؛ سرودِ رهایی سر دهم؛ و طراوت باران و بوی آمیخته خاک و آب را به مشام کشم ؛ آنگاه که صداقت می میرد؛ مرا یاری کن مهر تورا به صدق بیارایم و کیمیای دوست داشتنم را که مثل هیچکس نیست در روز موعود تقدیمت کنم.
نمیخواهم رنگارنگ درمقابلت ظاهر شوم تو دوست نداری نه دوست نداری ... آخر تو آسمانی هستی ، تو پر از طراوتی تو چنان عطر آگینی که هیچ عطری به خوشبوئی تو یافت نمیشود ... و من بسیار خجلت زده .
ای مهربان بنواز ساز محبتت را ........

التماس دعا

اینجا را هم بخوانید مدتیه که به روز شده


/ 50 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مدار

سلام خدمت خانوم صادقی عزیز ممنون از محبت بی پایانتان هر دو تا دست بوسن اما اون فایدهه رو نفهمیدیم البته این تولد هم امروز بوده همچین هم دیر نشده[خجالت]

غریب آشنا

سلام.... اي دل من اي دل من، گر چه در اين روزگار جامه رنگين نمي پوشي به كام باده رنگين نمي نوشي ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن مي كه مي بايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسا زد آفتاب اي دريغ از ما اگر كا مي نگيريم از بهار گرنكوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش مي شود هفتاد سنگ [گل]

حسن شیرعلی

سلام سلام به مامانی عزیز که دل من براش یه عالمه تنگ شده . من اون وسطا این هفته ها یکی دو جلسه هم قاچاقی دانشگاه رو پیچوندم اومدم جلسه ولی اصلا سعادت نبود . قشنگ اون یکی دو جلسه شما هم نبودید . بعد اتفاقا اینقدر هم بعد همون دو جلسه دلم گرفته بود که چرا نیستین . بعد یه عالمه هم غصه خوردم . ولی خب این ترم قشنگ توی ساعت جلسات 5 واحد کلاس دارم و خب این بنده ی حقیر را عفو بفرمایید که واقعا وضع خرابه و این نیومدن بابت کلاس داشگاه و همزمانیش با درسای دانشگاه هست . وگرنه دل من که برای شما و باقی دوستان اینقدر شد خلاص . یه عالمه ممنون از محبت همیشگی شما . واقعا ممنونم . این گل هم تقدیم به بهترین مامانی بلاگفا . [گل][گل][گل]

بابا سهیل

سلام هستی جان ... امیدوارم که خوب باشید... مرسی از نظر زیبا و البته پر بارتون ... راستش باید یه توضیح کوچولو بدم .... این بابایی که من ازش می نویسم ، خودم هستم .... یه جورایی خودم بابای خودمم ...میدونم یه مقدار گیج کننده ست .... اما من و بابا سهیل یه رابطه دو طرفه بین خودم و کودک درون هستش... امیدوارم منظورم رو تونسته باشم برسونم ... بازم ممنونم ...

رضا (سینوس)

سلاااااااااااااااااااام متشکر که سر زدین[گل][نیشخند][لبخند]

نگار

سلام خوبيد به ما سر نمي زنيد منتظرتونم موفق و سر بلند باشيد

سحرالسّلطنه

سلام مامانی هستی !! خوفی ؟؟ اون روز تو نقد دیدمتون و خب خوشمان آمد ... [پلک] راستی این پستتون غمگیناک بود ... من الان خودمم یه کمی دپرسم... خب میدونین آدم که همیشه شاد نیست ... بعضی وقتا رفتارا و فکرای خود آدم توی خود آدم بلوا به پا می کنه... الان تو این فازم خلاصه !! [ماچ]