دو داستان پندآموز دیگر

سلام بازم دیرکرد داشتم ؟ کم حوصله شدم اینروزا ...........

دراندرون ِمن ِخسته دل ؛ ندانم ، که کیست ؟!

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست ...

خوب ایندفعه هم دوقصه دارم براتون :

(1) مقاومت و ایمان

داستان در مورد دختر کوچکی است که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمانِ زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند.

وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت. ترکیبِ خطرناکی ، که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد.
اما او خوش شانس بود...چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: «علی رغم مشکلی که در پایت داری، با
زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت و مقاوم است.» 
بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف
آنچه دکتر ها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود.
او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه
معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار،  به او می گفتند : که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت،
و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یک زن آلمانی قرار گرفت و تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند...
در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.....

 به این میگن: پشتکار و مقاومت

به این میگن :امید و ایمان

به این میگن: خواستن ؛ توانستن است

(2) از محبت خارها گُل میشود ......

نتیجه گیری با خودتون ................

 

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟

آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
 
روزی به ذهنش رسید به نزد پیری  که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی پیر  رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد؟

پیر‌؛  نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟پیر در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. 

 نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد.

چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.

این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.

طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن پیرمرد رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.

زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو

به زن کرد و گفت: ”مردِ تو ؛از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی،

در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توانِ مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دورساز  ...

 

دوست داری  سایه صبور را هم بخوانی

/ 51 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(کوچه گرد...)

خب حالا دو داستان... رفتم و خوندم! اولی خیلی جالب بود! فکر نمی کردم حقیقت داشته باشه! واین نشانه ایمان و امیده!... واین که انسان هرکاری رو بخواد می تونه انجام بده! ... دومی!... خب اونم در نوع خودش حرفهای زیبایی واسه گفتن داشت! برم سراغ وب لاگ بعدی!... سایه صبور! موفق باشید!

زهره

موافقم ولی هرکسی به این سادگیها نیروی ارادیشو نمی تونه تقویت کنه

میرزا هادی قمی

سلام خسته نباشید من ایمیلم چند روز باز نمیشه والا تا حالا جوابتون رو داده بودم حتی با چند نفر هم مشورت کردم که بتونم بهترین راه و ژیشنهاد بدم ان شا,الله در اولین فرصت خدمتتون عرض خواهم کرد. یا علی موفق باشید.

میرزا هادی قمی

یادم رفت اینو بگم که می خوام داستان دوم این قسمتتون رو برای کسی بفرستم ژس با اجازه استفاده می کنم یا علی

احمدی

سلام ... دلم برایتان تنگ شده بود... باز کبوتر دلـــــم میل حرم تموده است در دل غمگسار من میل کرم غنوده است کاش به سان آهوئی، می رمیدم به سوی او یا که چنان کبوتران، می پریدم به کوی او آهو و کفتری نی ام ، مرغ پیمبری نی ام زائر خسته ای دلـم، میل حرم نموده است

سیمرغ : غريب آشنا

سلام مامانم خوبی؟ يه مدت اينترنت نبودم الان برگشتم. امتحان ارشد رو دادم و اومدم تا حدي خسته م. اما اميدوار. خوبي؟ بروزم مياي؟

محمد نریمانی

سلام دوست خوبم من از وب شما دیدن کردم و لذت بردم اگر مایلید وبلاگ من را با نام حکایت وحکمت لینک کنید و در قسمت نظرات وبلاگم خبرم کنید تا من هم شما را با افتخار لینک کنم[گل]