ماجراهای اتوبوس سواری من

عید همگی بود مبارک

53.gif53.gif53.gif53.gif53.gif

 نون و پنیر و سبزی می بوسمت بلرزی
نون و پنیر و گندم یادت تو قلب مردم
نون و پنیر و قندون لبت همیشه خندون
نون و پنیر و بنده ! برای عیدی شرمنده 

53.gif53.gif53.gif53.gif53.gif

عزیزان من آرزو میکنم سال جدید براتون مثل ماهی زنده 01.gif

مثل سبزه سبز ، مثل سمنو شیرین ، مثل سٌنبل خوش عٍطر 01.gif

مثل سیب خوشبو ، مثل سنجد گرم ، مثل سٌماق خوشمزه 01.gif

و مثل سکه طلا بدرخشه 01.gif

02.gif09.gifامروز از سرویس جاموندم ، اینقدر لٍک و لِک کردم که وقتی به ایستگاهی که سرویس محل کارم می ایستاد ، نرسیدم . علی آقا  صاحب دکه روزنامه فروشی کنار ِ ایستگاه که هرروز منو می دید گفت : سلام امروز دیر اومدین سرویستون رفت ... جواب سلامش رو دادم و گفتم عیبی نداره با تاکسی یا اتوبوس میرم ....
تقریباً ده تایی تاکسی از جلوی من و سایر مسافران رد شد هیچکدوم از مسافرا رو سوار نکردن ، ازبس کَلّمو  به چپ و راست تکون دادم و گفتم کریمخان ، سر ویلا .... 13.gifسرگیجه گرفتم زیر لب فحشی نثار این راننده های بی انصاف کردم ...همینطور که بطرف ایستگاه اتوبوس در حرکت بودم با خودم میگفتم پدرسوخته ها اول صبحی دنبال دربستی ان 02.gif!!! یکی گفت : پیچ شمیران - یکی دیگه : هفت تیر . اون یکی ولیعصر  دیگری مستقیم سر خیابون ....
جل الخالق !!یعنی هیچکدام مسیرشون به این مسافرا نمیخورد؟!!
دیگه خیلی دیرم شده بود 20.gifساعت از هشت و نیم گذشته بود کُلی تو اداره کار داشتم...
به ایستگاه که رسیدم اولین اتوبوس رسید ....اٍٍ.... اینم که میره توپخونه . یکربع بعد اتوبوس بعدی آمد من و سایر مسافران خانم خواستیم از ورودی خانمها سوار شیم که راننده اتوبوس در رو بست ... صدای اعتراض خانمها بلند شد .... راننده داد زد اول بلیط بدین بعد سوار شین خودشم جلوی آقایون ایستاده بود و بلیطهاشونو میگرفت و راه میداد سوار شن ....تعدادی که از جلوی اتوبوس حرکت کرده بودیم ، گفتیم آقا بلیطهامونو دادیم درو باز کنید سوارشیم ، گفت :
بقیه هم بلیط بدن بعد درو باز میکنم .... چند نفری با غرولُند رفتن بلیط دادن و برگشتن ... میگفتن میترسه فرارکنیم برای یه کاغذ پاره بیست تومنی !!! خوب بعد از سوار شدن می دادیم دیگه ...
راننده و اتوبوس هردو قراضه بودند .... چاره ای نبود بالاخره بعداز کُلی معطلی در رو باز کرد...
هنوز همه سوار نشده بودند دوباره در رو بست !!! اٍه آقا مگه مرض داری ؟ دیوانه ، دستم لای درموند ... اونایی هم که میخواستن پیاده بشن صداشون دراومده بود تازه معلوم شد در رو بخاطر این بسته که پیرزنی فرتوت با چرخ دستی خرید بسیار سنگینش میخواسته بدون اینکه بلیط بده سوار اتوبوس بشه .... پیرزن بیچاره رو با بی احترامی صدا زد و گفت : بلیطت کو؟
پیرزن گفت آقای محترم دستم پُره  اجازه بده سوار شم تو اتوبوس کیفم رو باز کنم 09.gif.... گفت : نمیشه اول بلیط بده بعد سوار شو... دیگه حساب جوش آورده بودم دلم میخواست با مُشت بکوبم تو دماغ و دهنش . با عصبانیت رفتم طرفش و گفتم بیا اینم بلیط این حاج خانم ، حالام درو بازکن مردم سوار و پیاده شن دیرشده 14.gif... میخوایم بریم سرکارمون راه بیفت دیگه اینقدر وقت مردمو نگیر .... در که باز شد به سختی چرخ خرید پیرزن رو بلند کردم که بگذارم توی اتوبوس تعجب کردم13.gif که چطوری میخواد اینهمه بار رو باضافه شونه تخم مرغ رو با این شرایط بدنی و سن و سال به منزل ببره ؟ مگه کسی رو نداره که براش خرید کنه ؟ انگار خرید یکماهشو خریده بود .... باخودم فکر میکردم حالا که دیرم شده عیبی نداره موقعی که خواست پیاده بشه کمکش میکنم و وسائلشو براش میبرم تا دم در خونه اش ... پیرزن مرتب دعام میکرد ، از اینکه امروز صبح اداره ام دیر شده بود و به سرویس نرسیده بودم دیگه ناراحت نبودم .احساس میکردم دلیلش همین کمک و همین دعا بوده که بهش نیاز دارم ....
ایستگاه بعدی پیرزن میخواست پیاده بشه ، اتوبوس که توقف کرد ؛ راننده حرکات ایستگاه قبلی رو تکرار کرد ایندفعه تمام مسافرا صداشون در آمده بود یکی از آقایون با راننده دست به یقه شد که بقیه جلوی این درگیری رو گرفتن و به صلوات ختمش کردن .... به پیرزن کمک کردم اثاثیه اشو ببره پایین یک خانم جوان که کنارمون ایستاده بود و شونه تخم مرغ پیرزن رو نگه داشته بود باهاش پیاده شد و گفت من تا خونه همراهیتون میکنم . پیرزن گفت نه مادر جان خدا خیرت بده خونه نزدیکه خودم میبرم ، خانم جوان گفت منهم منزلم همینجاست باهاتون میام ... خیالم راحت شد که یکی همراهیش میکنه . داشتم سوارمیشدم که راننده دوباره در رو بست در محکم به پهلوهام خورد از درد به خودم پیچیدم دیگه حسابی جوش آورده بودم14.gif از طرفی هم نمیخواستم با چنین دیوانه ای برخورد کنم ... فقط شماره اتوبوس رو برداشتم تا به مسئولین مربوطه زنگ بزنم و از این راننده بی ادب شکایت کنم ...
در هر ایستگاهی که نگه میداشت همین حرکات زشت رو تکرار میکرد ،19.gif یکی فحش میداد یکی داد میزد .... اما راننده کار خودشو میکرد و به هیچکس توجهی نمیکرد ... نزدیک ایستگاه محل کارم رسیده بودم که پس از توقف خانمی که دویده بود تا قبل از حرکت اتوبوس سواربشه دستش موند لای در و چند قدم با فریاد همانطور که دستش لای دربود همراه اتوبوس دوید که یکی داد زد مرتیکه نگه دار زن مردم داره میره زیر ماشین .... راننده نگه داشت و در بازشد و زن به زمین افتاد بلندشد و بطرف راننده هجوم آورد کثافت بی شعور احمق نزدیک بود منو به کُشتن بدی ... چندتایی که همیشه اتوبوس این مسیر رو سوار میشدند گفتند این راننده همیشه همینطوره .... 31.gifحالا بگذریم از دورزدن هاش سر پیچ ها که دل و روده همه به هم می ریخت و با ترمز کردنهاش تعدادی می افتادند کف اتوبوس .....
تعدادی از مسافرا هم شکایت داشتند از خط م .....  و ..... که همیشه یا اتوبوسهاش خرابه یا راننده هاش مشکل دارن ....
معلوم نیست این اتوبوسهای جدید خریداری شده در کدام مسیرها به کار مشغول هستند ؟!07.gif66.gif
خوب داستان  اتوبوس سواری امروز ((( البته مربوط میشد به تاریخ شنبه یازدهم اسفند۸۶ میشه ))) 04.gif خیلی طولانی شد .

 ماجرای اتوبوس دوروز بعد رو در پست بعدی  بنویسم.

ماجراهای سرویس اداره هم اگه فرصتی شد براتون مینویسم که هرروزش یه داستان داره و کلی تجربه کسب می کنید .21.gif

/ 40 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریب آشنا

سلام به عزیز مهربون.. عید نوروز بر شما و خانواده محترم مبارک . سپیده صبحتان تابناک و ستاره بختتان بالا.. سایه عمرتان بلند و ساز زندگیتان همیشه کوک کوک و سرزمین دلتان سبز سبز . با آرزوی توفیقات روز افزون انشاالله. [گل]

يك بهانه

سلام با اميد آنکه شمعهای وجودتان هميشه روشن باد و در سفره پر برکت دلهايتان نور معرفت الهی بدرخشند اين سال نو را به همه عزيزان تبريک می گويم .ربيع در ربيع فرخنده باد . جوشقانی [گل]

گل یخ

[لبخند]سلامی به زیبایی گلهای بهاری تقدیم شما [گل]

گل یخ

[لبخند]ممنون از لطف و حضور شما در وبلاگ گل یخ[گل]

گل یخ

[لبخند]از خوندن مطالب وبلاگ شما لذت بردم براتون آرزوی موفقیت و سلامتی و سربلندی دارم[گل]

فرهنگسرای دانشجو

آغاز ثبت نام ترم بهاره فرهنگسرای دانشجو: 1) کلاس وبلاگ نویسی و طراحی قالب : سه شنبه هر هفته از ساعت : 17 تا 19 2) کلاس سطح یک داستان نویسی : چهار شنبه هر هفته از ساعت 17 تا 19 کلاس سطح سه داستان نویسی : دوشنبه هر هفته از ساعت 17 تا 19 آدرس فرهنگسرا : یوسف آباد – خ سید جمال الدین اسد آبادی – خ 21 – بوستان شفق واحد آموزش . تلفن : 88712839

ابوالفضل

_________@@@@@@@@ ________@@@________@@_____@@@@@@@ ________@@___________@@__@@@______@@ ________@@____________@@@__________@@ __________@@________________________@@ ____@@@@@@______@@@@@___________@@ __@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@ __@@____________@@@@@@@@@_______@@ _@@____________@@عيدت مبارك @@@_____@@ _@@____________@@@@@@@@@___@@@ _@@@___________@@@@@@@______@@ __@@@@__________@@@@@________@@ ____@@@@@@_______________________@@ _________@@_________________________@@ ________@@___________@@___________@@ ________@@@________@@@@@@@@@@@ _________@@@_____@@@_@@@@@@@ __________@@@@@@@ ___________@@@@@_@ ____________________@ ____________________@ _____عيدت مبارك ________@ ______________________@ ______________________@____@@@ ______________@@@@__@__@_____@ _____________@_______@@@___@@ ________________@@@____@__@@ ____عيدت مبارك ____________@ ______________________@

ابوالفضل

با عرض سلام و تبریک فرارسیدن سال 1387[گل] سالی سراسر شادی وشادکامی و موفقیت و عاقبت بخیری برای شما بزرگوار و خانواده محترمتان آرزومندم[گل]

محسن

سلام سال نو ومیلاد پیامبر اکرم مبارک[گل] قسمت پایانی گزارش زندگی در سایت قرار گرفت[گل]. .................................................. بدرود[گل]

خادمين حضرت خدیجه

سلام کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما [گل] دلبر بیکینه ما شمع دل سینه ما در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما [گل] ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما [گل] هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقر گفت که دریا بخوری گفتم کآری صنما [گل] هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما [گل] باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما [گل] وبلاگ ما به روز شد. ممنون[گل][خداحافظ]