يک حادثه و عمری طپش

امروز اين نوشته را در مورد هستی مينويسم بنا بخواست يک دوست ، يک نويسنده توانا زيرا او خواست که باز هم در مورد هستی نازنينم بنويسم و برای تو دوست مهربان که هميشه ما را شرمنده خود ميکنی

اون روز هستی کوچولوتازه شروع کرده بود چهار دست و پا راه رفتن برای خودش توی اتاق می چرخيد ميرفت زير مبلها و زير ميز و برميگشت برای خودش گشت و گزاری راه انداخته بود که ... ناگهان سرش خورد به لبه يکی از مبلها و بيهوش شد

فريادی از ته دل کشيدم فکر ميکردم مرده .... بچه رو بغل کردم و با پای وسر برهنه پريدم تو کوچه نميدونستم از کدوم طرف بايد بروم ((اون وقتا باباش زياد ماموريت ميرفت و اون روز هم نبود)) فقط يادم مياد همينطوری می دويدم تا برسم سر خيابون و جلوی يه ماشين رو بگيرم ، به پهنای صورتم اشک ميريختم و سوزش عجيبی کف پاهام رو آزار ميداد...

آهای تاکسی تورو خدا بايست ....هنوز درب تاکسی رو باز نکرده بودم که يک کسی بازويم را گرفت با خشم برگشتم بطرفش ديدم برادر بزرگمه نميدونم از کجا فهميده بود بهم يه چادر و يک جفت دمپائی داد و بچه رو گرفت بغلش و سوارشديم ...

بيمارستان کودکان مفيد خيابان شريعتی ساعت ۱۰ صبح .............

توی راهروهای بيمارستان به دکتر و پرستار آويزون ميشدم ، گريه ميکردم ضجه ميزدم پرستار، پرستار دستم به دامنت بچه ام ...محلم نگذاشت و رفت ...

دکتر فدات بشم بچه ام ....خونسرد ته راهرو رو نشون داد برو اونجا ..

اتاقهای متعدد عکسبرداری از مغز و استخوان ، آزمايشگاه ، فرم های مختلف که چرا با بچّّه ات چه کرده ای و من ميگريستم تنها کاری که از دستم بر ميامد

هنوز بهوش نيامده بود ....معاينات  ، سئوالات و ....

ساعت چهار بعد از ظهره ... هستی بهوش آمد اولين حرکتش لبخندی به روی دائی اش و بعد تا منو ديد زد زير گريه و دستاشو بازکرد که بغلش کنم ...

اونروز چه برمن گذشت خدا ميداند و يک مادر ...

و برای اطمينان بيشتر دکتر گفت ۲۴ ساعت بايد بچه بماند شما ديگر برويد من داد زدم هرگز همينجا ميمونم تا حالش خوب بشه و ببرمش ...و تا صبح پلک برهم نگذاشتم ...

وقتی برگشتيم خونه اولين حرکتم بخشيدن ميز و مبل و هرچيزی که ممکن بود به فرزندم آسيبی برسونه و تا وقتی که بچه ها عقل رس نشدند از اين وسائل در خونه من خبری نبود ......

baby.jpg

/ 23 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
poriia

ماماني از تموم دنيا بيشتر دوست دارم!!مامانــــــــــــــــــي!قشنگم...ومطالبت مثل هميشه خوندني..خودت خوردني...هوم؟؟؟

abnooos

سلام.................آخی نازی..................چقدر هر دوتاتون اون روز گناه داشتين ...اميدوارم که ديگه هيچوقت همچين اتفاق بدی نيفته ...برای هيچکس:)....

شكوفه

سلام مامانی ......... ! ممنون که تنهام نمی گذاری و بهم سر ميزنی ! اميدوارم که هيچ وقت دلت نسوزه و نشکنه !! چون دل شکسته يه چيز تلخ هميشه ته اش هست که آزارت می ده !! اميدوارم که هميشه در انجام کارهات پيروز و موفق باشی ! خیلی برام عزیزی مامانی ! خیلی هم دوستت دارم !!‌ قلمت سبز ! در پناه حق پاينده باشی !

محمد جواد طواف

ای بابا.. این هستی چه شیطون بود؟.. ولی یه سوال... هستی چطوری زیرِ مبل جا میشد مامانی؟.. اونجا چیر نمی کرد؟:)

کیمیاگر

مامانی گل، دلم کلی برای اين جا تنگ شده بود. اين درس ها نمی ذاشت که فرصتی پيدا کنم. واقعا لحظات دشواری براتون بوده. خدا ايشالا شما رو برای هستی و اون رو برای شما نگه داره. شاد و خوش باشيد:*

مادر یک روشندل

آخی هستی ! آخی تر مامان هستی !! چه ضربه ای بوده باعث بی هوشيش شده ؟!! حتما به جای حساسی از سرش ضربه وارد شده طفلکی خوبه حالا ديگه خانم شده :)

بهرام

سلام خوبم......فکر کنم خدا زيباترين ثروت رو به شما داده که خيلی ها ارزوی داشتن شو دارن.....يک قلب زيبای مهربون و سرشار از محبت....که منه کمترين هم از محبتش بهره می برم...دست شما رو مادر مهربون می بوسم

حمیدرضا

سلام...به مامانی هيلدا...لينک شما رو در وبلاگم قرار دادم...فکر کنم کامنت من رو در مطلب قبل نخوندی وگرنه به من جواب ميدادی غير از کامنت اولی که جواب دادی يکی ديگه...مطلب خوبی بود و يه نکته داشت اونهم قانون های دست و پا گير مملکتمون در اين مواقع...موفق باشي