راه و رسم عاشقی

 

بازهم خرداد آمد ...
آخراشه دیگه ...
واما این ماه برام غم انگیز ترین ماه سال بوده توی همین ماه دو عزیز ِدوست داشتنی پرواز کردند هردو پدرم بودند ... یکی پدری بود که او را میستودم و دیگری پدری بود که من از خون و گوشت و پوستش به وجود آمده بودم* به فاصله اندکی هردو را از دست دادم . یکی درس عشق و زندگی به من آموخت و دیگری درس عشق و غیرت . یکی درس مهر خدایم آموخت وآن دیگری مهرپدرکه عاشق مولا بود . یکی آموخت صبر کنم و سکوت و‌آن دیگر حرکت و حق ستانیم آموخت ... هرکدام درنوع خود بی نظیر بودند و من هنوزهم عاشقشان هستم ...روحشان شاد باد
اماما ؛ عشقت و راهت را ادامه خواهیم داد حتی اگر زنجیر ها ما را احاطه کنند با عشق تو آنها را پاره خواهیم کرد.


راه و رسم عاشقی

 ..........
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم, اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد, دانستم که نابودی ام حتمی است.
با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. ة

گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم.
سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد, از درون خوشحال نبودم. چون نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم.
از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم.(امان از آدمیزاد)
با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.
پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.
عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد.
نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته ی مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
 
 
 
 

 

 

/ 29 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید محسن

به نام حضرت دوست شهید بزرگوار چمران : " خدايا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم يتيمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سينه بينوايان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فرياد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمايم. تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي و در کوير فقر و حرمان تنهايي سوزاندي. خدايا تو پوچي لذات زودگذر را عيان نمودي، تو ناپايداري روزگار را نشان دادي. لذت مبارزه را چشاندي. ارزش شهادت را آموختي." شادی روح تمامی شهدا صلوات اللهم صل علی محمد و آل محمد در پناه حضرت دوست

ماري

سلام بعد از مدتها دوباره خدمتتون رسیدم از نوشته تون لذت بردم روح پدرانتان و همه ی پدرهای سفرکرده شاد !

آریانا آریارمن

درود بر شما دوست مهربانم سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی این زِبَر مَردِ فلسفه ی ایران زمین که ایرانیان و جهانیان به داشتن چنین بزرگ مرد و فیلسوفی اهورایی که بر آمده از نسلی فرهنگی،ایرانی است افتخار می کنند بر تمامی دوستداران و پاسداران آرمانها و اندیشه های او تسلیت باد.

بورقانی

سلام دوست عزیز [گل][گل][گل] شاید این جمعه بیاید شاید ........................ باز هم جمعه ای دیگر در راه است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آیا برای آمدنش آماده ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ التماس دعا[گل][گل][گل]

روابط عمومی

با سلام و عرض احترام خدمت شما دوست بزرگوار در ادامه سلسله جلسات نقد و بررسي وبلاگها ، این هفته با نقد وب لاگ (( آبادانی اندیشه )) (( http://ariarman.persianblog.ir )) در خدمت شما دوست گرامی هستیم . لذا بدینوسیله از جنابعالی جهت شرکت در این جلسه دعوت بعمل می آید. پیشاپیش از حضور گرم و صمیمی شما تشکر و قدردانی می شود . وعده دیدار ما : یکشنبه 2 / 4 / 1387 از ساعت 17 الی 19 نشانی: يوسف آباد - خیابان سید جمال الدین اسد آبادی - خیابان ۲۱ - بوستان شفق - فرهنگسرای دانشجو - سرای کتاب با تشکر

یک بهانه

سلام به مامان همه وبلاگی ها پدر مو جودی که در کنار مادر شکل می گیرد و گاه غمشان و عشقشان را ریا نمی کنند حتی به زبان سفرشان خیر باد عجب صبری خدا دارد. خدایی باشید و بمانید ارادتمند جوشقانی [گل]

آریانا آریارمن

درود بر شما دوست و همکار گرامی به آگاهی می رساند روز یکشنبه بتاریخ 2/4/87 نقد تارنمای(آبادانی اندیشه)اینجانب در فرهنگسرای دانشجو که به مدیریت استاد سید ابوالفضل درخشنده مدیر تارنماهای(تخریبچی دوران و جلسات نقد و بررسی وبلاگها)هست،می باشد. به همین بهانه از شما دوست و همکار گرامی دعوت به عمل می آید تا در آن نشست صمیمی حضور به عمل رسانید. بدیهی است حضور شما سرور فرهیخته موجبات خرسندی و خشنودی اینجانب را فراهم می سازد و همچنین دیدار با شما بر افتخاراتم می افزاید. پیشاپیش از زحمات سرور فرزانه استاد سید ابوالفضل درخشنده،نهایت سپاس را دارم که درخواست نقد تارنمای اینجانب را پذیرفتند. نشانی: يوسف آباد - خیابان سید جمال الدین اسد آبادی - خیابان ۲۱ - بوستان شفق - فرهنگسرای دانشجو،سرای کتاب زمان: روز یکشنبه 2/4/87 از ساعت 17:00 تا 19:00 با سپاس فراوان

افسانه

خواندم..............................................