برای ؟!!

دوستان عزيزم شايد بعد از اين نوشته دوباره از کريم شيره ای براتون بنويسم ....


و اين نوشته ....


قاصدک از طرف خدا آمده بود
قاصدک آمده بود مرا دريابد
قاصدک آمده بود آتش ها را سرد کند
قاصدک آمده بود که ....
قاصدک رفت ......
پريشب رفت
ديگر نميخواست ميان بوقلمون ها باشد
قاصدک رفت که تنها باشد
شايد هم رفت تا تنهائی ديگر را آرام کند
قاصدک رفت ....
خيال زمرد برای مرواريد ماند ....
قاصدک رفت ....
مرواريد هزار دانه شد
.....................................قاصدك رفت ...

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
moji

سلام عزيز، خوبی خوشی؟خوش ميگذره ؟ممنون که تو اين مدت به بلاگ سر زدی خوشحا لم کردی ، راستی منم آپديت کردم اگه قابل دونستی بازک به ما سر بزن خوشحالمون می کنی حتما بهم سر بزن، اميدوارم هميشه شاد باشی و تو کارات موفق! قربون تو داش مجی

محمد

سلام.حالتون خوبه؟...ايشالا که قاصدک خوش خبر بياد هميشه.ختی اگه نياد خوشی براتون بياد.دل خوش بهتر از هر چيزی.خودتون به من ياد ميدين اينا رو...سلامتی براتو آرزو ميکنم.خوش باشين.

bahareh

سلام .به ما هم سر بزنين

گمشده(LOST)

میدونم که همیشه نسبت به من لطف دارید ولی چرا دیگه به ما ديگه سری نميزنيد؟ ... منتظرتون هستم...

محمد

سلام مامان ...خوبی؟ممنونم از اينکه اين همه به من لطف داری ....قاصدک ...من که تا حالا نداشتم ....موفق باشی.

حسين {{خيالي نيست}}

سلام ............. معلومه که قاصدک از طرف خدا اومده ............. ولی خداييش يه جوريه ............. انگار خدا خودش فوتش کرده طرفمون هــــــــــــــــــــــــــــا ............. بابای//////.............

یه رهگذر

سلام دوست خوبم . خسته نباشی . حالتان چطور است . خوندم جالب بود . موفق باشی

vida

راستی شما ميشه به اينيکی وبلاگم سر می زدين ...شايد اينجوری يادتون بياد کی هستم..يه کمی تغيير کرده اما از شما هم ياد شده توش....

vida

سلام...به به ... مي بينم که عيد آمد و بوی عنبر آمد ... چه ربطی داشت خودمم نمی دونم... خوبی شما ؟ می بينم که يادی از من بيچاره نمی کنين ... اما من به يادتون بودم و اومدم اينجا تا ببينم دنيای مامانی هستی در چه حاله... زيبا بود ...حرفاتونو می گم..به منم سر بزنين هرازگاهی..ديگه کامی از بستر بيماری در اومده...بای بای

مهرداد

سلام مهربون....ببخشيد که دير اومدم..........سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم. سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم . سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم . تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد. آفتاب از چهره ما ترسيد . دريافتيم ، و خنده زديم. نهفتيم و سوختيم. هر چه بهم تر ، تنها تر.، از ستيغ جدا شديم: من به خاك آمدم،و بنده شدم . تو بالا رفتي، و خدا شدي .