اينم يه حرفی ....

اينم يه حرفي

 

امروز ميخوام چيزي متفاوت تر از هميشه براتون بنويسم از اول شروع ميكنم روزي كه صاحب خانه اي بنام وبلاگ شدم و ... چگونه آغاز شد و چرا ؟ اونروز دخترم از وبلاگ و دوستاش صحبت كرد ...

شايد حرفائي رو كه ميخوام بنويسم طولاني و خسته كننده باشه شايد جواب بسياري از سئوالات شايد هم سئوال برانگيز ...چه فرقي ميكنه ؟ مهم اينه كه بگمممكنه آخرين نوشته ام باشه ممكنه هم نباشه خودمم نميدونم فعلا چه كاره ام آره ... داشتم ميگفتم از اولين آشنائيم با وبلاگ نويسي الكي خودمو داخل كردم و معتادش شدم مگه اعتياد فقط به مواد مخدره؟

يه روز دخترم گفت ماماني تو كه تو دفترت شعر و قصه و درد دل و غيره مينويسي بيا اينكار رو تو وبلاگ انجام بده هم با ديگران آشنا ميشي هم حرفاتو يه جائي زدي وهم خيليها رو راهنمائي كردي و بي اينكه كسي تو رو مواخذه يا تكذيب يا تصديق كنه ... و برام يه قالب ساخت و اسمي و پس ووردي و ....

منم شروع به نوشتن كردم از هر دري سخني .. شوي گرامي از اين مسئله كلي دلخور بود چون خودش به اين مسائل علاقه اي نداشت و ما را هم تقبيح ميكرد ...كه بقيه اش بماند........

حالا چرا من پذيرفتم ؟ اولش كنجكاوي بود اينكه دخترم چي مينويسه و با چه كسائي ارتباط برقرار ميكنه و قرار وبلاگي يعني چه ؟ خوب هر مادري دوست داره مراقب بچه هاش باشه تا آسيب به هر طريق ممكن نبينند اولين قرار وبلاگي رو كه با دخترم همراهي كردم (چون علاوه بر مادر و دختر بودن دوتا دوست بوديم) ميخواستم ببينم جائي كه ميره كجاست و اون آدما كيان نكنه خطرناك باشه نكنه وارد مسائلي بشه كه براش ضرر داره نكنه ايمانش سست بشه نكنه رفيق باز و غيره و غيره .... بشه

اين اولين قراروبلاگي رو كه رفتم ( در واقع بيشتر از دو قرار نرفتيم ) به دعوت يكي از دوستاش به نام پريسا بود همه تون فكر كنم ميشناسينش ... وقتي باهاش آشنا شدم خيلي به دلم نشست يه دختر با نمك خنده رو و اجتماعي فهميده و كلي خانم ... اونجا يه عده دختر و پسر ديگه هم بودند در سنين مختلف وقتي همه دور هم جمع شدن شروع كردند يكي يكي خودشون رو معرفي كردن يكي دانشجو يكي دانش آموز يكي كارمند يكي شغل آزاد يكي مادر يكي ديگر نامزد اون يكي و .........

ساعتي گذشت وهركسي تو اون كافي شاپ بنا به ميل خودش سفارشي داد كيك ،نسكافه ،قهوه ،آب ميوه .. و هديه و كادو هم كه مربوط به اونهائي ميشد كه همديگر رو بيشتر ميشناختن يا از تولد همديگه خبر داشتن پريسا هم در خاتمه مجلس به همه يكي يك شاخه گل سرخ داد و ساعتي بعد همه راهي خونه هاشون شده اين بچه هائي كه ديدم همه شون بنوعي محبت و زيبائي خاصي رو در وجودشون داشتن ... و همين بابي شد براي ادامه دوستي و نوشتن ها ...

بوسيله اين قرار وبلاگي با وبلاگهاي ديگري نيز آشنا شدم و بهمين ترتيب با وبلاگهاي ديگه و افرادي ديگه ...

اولش مي ديدم بچه ها دوست دارن كه بهم ديگه مطالب خوبي رو ياد بدن و بعضا دردودلهاشون رو مينوشتن... كه هنوز هم در بعضيها ادامه داره ... حالا بگذريم از تعداد انگشت شمار كه از وبلاگ نويسي و دوست يابي سوء استفاده ميكردند يا چرت و پرت مينوشتند و يا بازار گول زني همديگه رو راه انداخته بودن خلاصه كم كمك با عده بيشتري آشنا شدم

چيزي كه باعث شد امروز اين مطالب رو بنويسم ديدن و شنيدن بعضي حركات و سكنات بود كه منو از هرچي وبلاگ نويسيه متنفر كرد (البته اولين بار نبود كه معضلات رو ميديدم يا ميشنيدم اما...) واقعا" جاي تاسفه
كه يه عده سود جو بيان و از محيطي سالم كه ميتوانند استفاده بهينه علمي فرهنگي ،عرفاني، شاد، متنوع و... بهره ببرند مي آيند و عقده هاي حقارت و رزالت رو به حد اعلاي بي وجداني و بي شرمي ميرسانند... همانطور كه حضرت علي (ع) ميفرمايند: رياكار زباني دارد زيبا و قلبي زشت و بيمار...

به واسطه همين وبلاگ دختر و پسري با هم ازدواج ميكنند و محيطي سالم براي زندگيشون مي سازند و بهمين وسيله نيز پسري حيثيت دختري را به بازي ميگيرد و از همين طريق كسي از مرگ نجات ميابد و ديگري خودكشي ميكند از همينجا لامذهبي تبديل به انساني ديگر ميشود و انساني سست عنصر خداي يگانه را به فراموشي ميسپارد (كه كم اتفاق ميافتد) بوسيله همين وبلاگ كسي اخلاق و خوي انساني را ياد ميگيرد و بسياري از علوم را ميشناسد و به همين نسبت بعضا" خوي وحشيانه يا بي تفاوتي و بيخيالي را به دست مي آورد كه باز هم ميگويم درصدش كم است انشاءالله ...

اي قافله سالا دلي را درياب

افتاده جدا زمنزلي را درياب

اي پيشرو قافله از سيل سرشك

پس مانده پاي در گلي را درياب

 

اينروزا شاهد اتفاقات بد و خوب بسياري بوده ام كه بدهاش فزون بر خوبهاش بوده شايد به همين دليل است كه ديگر دلم نميخواهد وبلاگ بنويسم چه زشتي ها كه نشنيدم و چه پستي ها كه نديدم ... قصد توهين به هيچكس را ندارم .... ز

زيرا سواي مطالب فوق افتخار ميكنم كه بوسيله وبلاگ با نويسنده توانائي چون آقاي درخشان آشنا شدم با مرداني بزرگ و بامحبت مثل اصغر ناظمي با شخصيتي پاك و سالم چون حاج حميد با معلمي نيكوسيرت چون سولار( معلمي از بهشت ) و همسر گرامي ايشان آقا مهدي (آسمون و ريسمون ) كه متاسفانه مدتيه نمي نويسند و با برادر و خواهر اين معلم شايسته .. با مادر يك روشندل خانمي صبور و با ايمان راسخ ... بامردي كه اسطوره مقاومت است سعيد پدر ريحانه وبلاگ ناله ... با فرزندي نيك نفس و پاك مثل هادي با پسرم پوريا كه خيلي دوستش دارم كه خيلي هنرمند و با اخلاقه ... با دخترانم شكوفه و نازي كه واقعا از خانمي و فهميدگيشون هر چي بگم كم گفته ام نازي كه دختري پر از شور و با احساسه و عاشق ... شكوفه هم كه دلي صاف و پر از احساسات عالي عينهو يه بچه كوچولو پاك و خالص و بي غش ... با پريسا كه دلي به اندازه دل گنجشك داره و روحي به بلنداي آسمان ... با مونا كه مهربوني تو حركاتش موج ميزنه ... با پونه احساساتي و عميق نگر كه هميشه چوب احساساتي بودنشو ميخوره با ياس فاطمه زهرا كه هركدام به نوبه خودشون مهر آفرين و بامحبت بوده اند و با كاوه كه ديدگاني خونين براي مردم محروم داره و براي زلزله زده گان و زلزله هاي آينده دلش ميلرزه ... با اون يكي كاوه كه دنيائي شعور وايثار و معرفته ... با حسين كه حرفا و انتقاداتشو يا در نقاب طنز يا جدي بي رو درواسي بيان ميكنه با حميد رضا كه عين همون موسيقي و اطلاعات هنر ش بي همتاست . .. با اردشير كه كلي هنرمنده وبا محمد كه يه دنيا عارفانه در قلبش و وجودش مشغول سياحته و خلاصه با تمام محمد ها و پيمان ها و پويان ها با احسانها با  بهرام مهربون و حامدبی ريا و بهاره مهربون و دوست داشتنی که خارج از ايرانه و تمام آدماي خوب و مهربون ديگه كه شناختم و با بعضي از اين مهربونها تماس دارم و بعضا" رفت و آمد ... تو اين آدما چند تائي شدن بچه هام دخترام و پسرام .. چند تائي دوستم و چندتائي هم خواهر و برادرم ...

شايد هميشه براي همه نتونستم كامنت بگذارم ولي هرگاه كه فرصت بوده به تك تكتون سر زدم و بازهم به سراغتون ميام حتي اگه وبلاگ نويسي رو كنار بگذارم ... سراغ اين عزيزان فراموش نشدني رو ميگيرم .

براي تك تك شما ارزش و احترام قائلم دوستتون دارم و آرزوي خوشبختي سلامتي و عاقبت بخيري را از درگاه خداوند منان براي همتون دارم .....

اما عزيزانم دلم از نامردمي خيلي گرفته نه در حق من كه ...بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند.... و ختم كلام

با تو به خرابات همي گويم راز

به زانكه کنم بي توبه محراب نماز

ای اول و اي آخر و جز تو همه هيچ

خواهی تو مرا بسوز خواهی بنواز

 

 

/ 24 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شكوفه

مامانی خودم سلام !!! آخه اينا چيه که اينجا نوشتی ؟؟؟؟ چرا من هميشه بايد شاهد رفتنه همه باشم ؟؟؟ چرا من بايد هميشه آخرين نفر باشم که از رفتن کسی خبردار می شم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه چرا مامانی ؟؟؟؟؟ به خدا اشکهامو در آوردی !!! تو که خودت خوب می دونی چرا نميام تو اينترنت !!!! می دونی چرا از وبلاگ و همه ی دروغهای اون ......... از همه ی آدمها و رياکاريشون .............. از همه ی اون مهربونيهای دروغی .............. از اون تکيه گاهي که فقط اسمشون رو يدک می کشند .............. تا چقدر متنفرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس تو لا اقل بهم می گفتی که داری چی می کنی ؟؟؟؟ ازت دلخورم ................ خيلی مامانی !!!!!‌ آخه چرا همه چيز اون قدر زود تموم می شه .................. زندگی ظرف ۱ روز !!‌ عشق ظرف ۲ روز !! مهربونی و همدلی ظرف ۳ روز !! دوستی ها هم ظرف ۴ روز !!‌.... خلاصه در عرض ۱ هفته چشم باز می کنی و می بينی .............. هيچ چيز جز يک شب سرد و تاريک و يک تنهايی عميق نمونده !!!!!!!!!!!!!! دلم گرفتههههههههههههههه !!

شكوفه

امانی چرا بهم ديروز نگفتی که توی وبلاگت چی نوشتی ..................... چرا بهم نگفتی که قراره ديگه ننويسی ............... چرا تو هم بی خبر رفتنت رو نوشتی !!!!!!!!!!!!!!!! مگه سهم من چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هميشه انتظار !!!!!!!!!!!!!!!! هميشه مسافر جاده ی تنهايی !!!!‌ خيلی ازت دلخورم !!!! خيلی !!!!!!! به نظرت شايد خيلی خودخواه و پر توقع باشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما به خدا ........... گريهههههههههههههههههههه

شكوفه

منو ببخش مامانی !! تقصير از منه !! ببخش اگه ازت زياد انتظار داشتم ....!! اميدوارم که هر کجا که هستی خوب و خوش و سلامت در زير سايه خدا و در کنار عزيزانت باشی !! در پناه حق

مجید

برای حل مسائل بايد راه يافت نه اينکه صورت مساله رو پاک کرد./

امیر

مامنی هستی زيبا بود و دلنشين. کلبه حقيرانه ما نيز پزيرای نگاههای مهربانانه توست عزيز مهربان. درانتظار دستان گرمت خاهم نشست.

علیرضا

سلام من از اينکه اينجام خوشحالم من وبلاگ شمارو دوست دارم چون منو آروم ميکنه من ميام که منو راهنمايی کنين من دارم... من وقت ندارم مطلب شما عالی تر از عالی بود عالی من کم آوردم ............... سری به وبلاگ من بزنيد......

bahareh

ای وای خودا مرگم بده نديدم ببخشيد .

سعيد

سلام هميشه مهربون / ....می توان در آسمـان پروانه ديد/ يا اگـر باشــد به جز آبی نــديد// می توان در پشت يک ابر سياه/ چهــره ای از آفتـــابی را کشيد/.........../می توان تنهــايی شب را شناخت/ در دلـش تا آسمـان و عـرش تاخت // می توان در خلوتش با عطـر ياس / خلوتی ديگر گرفت و خانه ساخت / .... شعر از خواهرم : پروین .ع ......./ ایام ما همیشه با ترنم های مهربان و بی ریایت مهر و محبتی که بشر را سزاست روبرو بوده و مهر پاک را از زبان شما احساس کرده است / و ایام ما و خصوصا ریحانه دوست دارد کهه همیشه ترنم زیبایتان را در اینجا ببیند حال که با حروف هم آشنا شده و خود ترنم های پرمهرتان را بخواند .../ به انتظارتان بر نیمکت خستهء ایاممان خواهیم نشست / ارادتمند

ali haanpor

سلام خدمت شما با عرض معذرت يه مدتی بود از وبلاگ نويسی فاصله گرفتم و همش هم بخاطر مشغله و مشکلات بود خيلی ازتون ممنونم بهم سر زديد من هم هميشه به ياد دوستان هستم التماس دعا يا علی باز هم سر بزنيد خدا نگهدار

khamyaz

اگه ديگه آدمايی مثل شما ديگه نگی ما چی بگيم؟!؟!